خبرگزاري فارس: سيد حسن نصرالله، محبوترين چهره مردم خاورميانه چندي پيش در ديدار با يكي از مسئولين صدا و سيما صحبت هاي مهم و جالبي در خصوص قدرت فرهنگي - سياسي جمهوري اسلامي ايران كرده است.

به گزارش خبرنگار سرويس فضاي مجازي خبرگزاري فارس، خبرنامه دانشجويان ايران با كسب اطلاع از برگزاري اين جلسه به جزيياتي از آن دست پيدا كرد كه طي آن دبير كل حزب الله لبنان با برشمردن قدرت روزافزون ايران در عرصه بين المللي و به خصوص منطقه خاور ميانه و جهان اسلام از دو جبهه فرهنگي و سياسي به عنوان سر آمد اين قدرت ايران ياد مي كند.
وي در ادامه از اثرگذاري شديد توليدات فرهنگي ايران در مردم منطقه صحبت مي كند و با يادآوري چند اثر هنرمندان ايراني مانند سريال "حضرت مريم " و يا "اصحاب كهف " تاكيد مي كند كه اين آثار به شدت مورد توجه مردم جهان اسلام و حتي فراتر از آن قرار گرفته است.
سيد حسن نصرالله اما با نام بردن از سريال "يوسف پيامبر " كه چندي پيش از صدا و سيماي ايران پخش شد، اين اثر را بهترين كار فرهنگي جمهوري اسلامي در اين عرصه مي داند و تاكيد مي كند اين فيلم با اثر گذاري شديد روي مردم منطقه به خصوص به خاطر موضوع آن كه به تاريخ يهود اشاره دارد توانست مخاطبان زيادي را جذب كند.
دبير كل حزب الله لبنان اعلام كرده بود، با وجود اين كه سريال يوسف پيامبر تهيه و توليد ايران و تفكر شيعي است، طيف كثيري از ماروني ها و مسيحي ها و نيز ساير طوايف اهل تسنن لبنان را به خود جذب كرده است.
بر اين اساس نصرالله با ذكر يك نكته جالب ميزان علاقه خود به اين فيلم را نشان مي دهد.
وي با اشاره به اينكه "من در هنگام ديدن اين فيلم بسيار گريه كردم " مي گويد براي جشن تولد نوه هايم سي دي اين فيلم را به آنها هديه دادم و آنها در يك شب تا صبح اين فيلم را مشاهده كردند و بسيار زياد به داستان آن علاقه مند شدند.
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»- اسب و سگم هم تشنهاند.نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.مسافر گفت: روز به خير...مرد با سرش جواب داد.- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است
خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت .روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت .اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت .وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد .»صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

