وَ عَسی اَטּ تکرَهوا شَیئاو هوَ خَیرُ لَّکم، و عَسی اَטּ تُحِبّوا شیئا و هُوَ شرُّ لَّکُم /بقره216
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از

خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری

برایم در نظر گرفته‌بود.** ** نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به
صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او

می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و

سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای

واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت

می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!


سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و

سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای

واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت

می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

** **پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون
بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که

با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک
ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره

چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود .
بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت

جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب

نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب

داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش
یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو

نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد:
آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم.

اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه

چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش
هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه

یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست.
قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم

گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه
خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز

ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم

ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!
چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی

از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود!
دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم

دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد** ** بگه اما یه جورایی فهموند که
ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با

اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا
خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو

خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت:
آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه
و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم

کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و
ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب

عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست
و براش جوراب نمی‌گرفتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت   توسط   | 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد!

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او انجام مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من خودم کار دارم و فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند!

آيا ما هم ميتوانيم چنين ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت   توسط   | 

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن» مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود. یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟ قاچاقچی میگوید : دوچرخه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت   توسط   | 

به قلم :فرامرزمیرشکارمبارکه

هرکه اهل نگاه است اهل گناه است.

هرکه عمل ندارد امل ندارد.

هرکه غرق لذت است غرق ذلت است.

هرکه روز دارد روزی دارد.

هرکه آه ندارد در او راه ندارد.

هرکه او را باور ندارد یاور ندارد.

هرکه علم ندارد حلم ندارد.

هرکه حلم ندارد علم ندارد.

هرکه حرکت ندارد برکت ندارد.

هرکه شور ندارد شعور ندارد.

هرکه غصه ندارد قصه ندارد.

هرکه وجود دارد حسود دارد

هرکه ایمان ندارد وادی ایمن ندارد.

هرکه دروغ نمی گوید دریغ نمی گوید.

هرکه بیزار ندارد بازار ندارد.

هرکه جود ندارد وجود ندارد.

هرکه وجد ندارد مجد ندارد.

هرکه مجد ندارد وجد ندارد.

هرکه آه ندارد سپاه ندارد.

هرکه داغ دارد باغ دارد.

هرکه فکر دارد ذکر دارد.

هرکه ذکر دارد فکر دارد.

هرکه عُرضه دارد عَرضه دارد.

هرکه خدای ندارد نغمه ای که گوید به خودآی ندارد.

هرکه موج ندارد اوج ندارد.

هرکه هستی دارد مستی دارد.

هرکه طاووسش می چرد ناموسش می پرد.

هرکه ابوذر است ابوزر نیست.

هرکه دیوار دارد دیدار ندارد.

هرکه دیو دارد دید ندارد.

هرکه ا ضداد ندارد ایجاد ندارد.

هرکه باری ندارد یاری ندارد.

هرکه قهر ندارد مهر ندارد.

هرکه حزم ندارد عزم ندارد.

هرکه از خودی عیادت نمی کند خدا را عبادت نمی کند.

هرکه به یک نان نسازد خود را به دونان ببازد..

هرکه خلوت ندارد جلوت ندارد.

هرکه احترام مادر ندارد به سوی ما ، در ندارد

هرکه فاخر است فاجر است.

هرکه دل دارد دل دل دارد.

هرکه عبدالهو نیست عبدالهواست.

هرکه نور خواست از نار برخواست.

هرکه دنبال شهد است دنبال شهادت است.

هرکه ب انس ندارد نام انسان از چه رو بر خود می نهد؟؟؟

هرکه زبانش زیاد می چرخد زیانش زیاد می چرخد.

هرکه جنون ندارد جنان ندارد.

هرکه بی مال نیست بی ملال نیست.

هرکه در کوچکی شورش نکند در بزرگی کرنش نکند.

هرکه در کودکی شیطنت نکند در بزرگی شیطان را به زمین نمی زند.

هرکه تاریخ نمی داند در جغرافیا گم می شود.

هرکه فقیر او نیست به گدایی می افتد.

هر عضوی که گناه ندارد بر ضد خود گواه ندارد.

هرکه زبان را نگه ندارد زبون می شود.

هرکه حال گریه ندارد حالش گریه دارد.

هرکه درون را بسازد برون را نبازد.

هرکه چشم عبرت ندارد چشمه غیرت ندارد .

هرکه بی خیال غیر اوست دمادم پر از خیال اوست .

هرکه حسود ندارد وجود ندارد.

هرکه فوق دیگران شد باید وقف دیگران شود.

هرکه حیا ندارد حیات ندارد.

هرکه به دنبال پُست است پَست است.

هرکه به دنبال پُست است به دنبال پوست است.

هرکه سلام ندارد از سین تا لام را ندارد.

هرکه غم دارد کم دارد.

هرکه به دنبال لذاّت است بی ذات است.

هرکه کوکو ندارد هو هو ندارد.

هرکه اهل مدارا نیست هرگز قابل مداوا نیست.

هرکه شرمنده نیست بنده نیست .

هرکه از کُل ببرد و به تو روی آرد توکل دارد.

هرکه را شب خیز کردند لبریز کردند.

هرکه را بی نام کردند بینا کردند.

هرکه به عادت می کند عبادت نمی کند.

هرکه یادم نیست آدم نیست.

هرکه با این همه نور و نعمت شکور نیست شب کور است.

هرکه خادم نیست خود آدم نیست.

هرکه باخدا مانوس است کی مایوس است؟

هرکه رابیدارکردندبردارکردند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت   توسط   | 

رازي كه نه گفتند و نه اش نام نهادند
ني دم زد از آن راز  و ني اش نام نهادند
ديدنـد بسـي نكتـۀ باريك تر از مـوي
از روي مَثـَل زلفِ وي اش نـام نهادند
در آيــنــۀ جــام ز عـكس رخ سـاقـي
ديـدنـد خيـالـي و مـي اش نــام نهـادند
حاتـم كه بسـاط كـرم و جـود بگسترد
چون طـي شدنـي بود طي اش نام نهـادند
كاووس نـدانيم كـه كـي بود و كجا بود
اينست كه كاووس كي اش نــام نهــادند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت   توسط   |