|
|
وَ عَسے اَטּ تکرَهوا شَےءً و هوَ خَیرُ لَّکم، و عَسے اَטּ تُحِبّوا شےءً و هُوَ شرُّ لَّکُم /بقره216
|
|
|
|
||||
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قصه نيستم که بگوئی
نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی ... من دردِ مشترک ام مرا فريــــــــــــــــــــاد کن. برچسبها: برگزیده |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كونوسوكه ماتسوشيتا Konosuke Matsushita، متولد نوامبر 1894 در جنوب اوزاكا، كار حرفه اي خود را به عنوان كار آموز در فروشگاه هيباچي Hibachi شروع كرد . او در 15 ژوئن 1917 شركت خود را با نام Matsushita Electric Devices Manufacturing(كارخانه توليد ابزار برقي ماتسوشيتا)، براي توليد لوازم برقي جانبي تاسيس كرد. طي اولين سال ها ، اين شركت به عرضه لامپ دو چرخه ، اتوي برقي و سپس به توليد راديو و باتري پرداخت. در سال 1929 كونوسوكه، نام شركت را به Matsushita Electric Manufacturing Works(كارخانه توليدات برقي ماتسوشيتا)، تغيير داد. در 27 آوريل 1989، كونوسوكه ماتسوشيتا، بنيانگذار ماتسوشيتا الكتريك، پس از ايفاي نقشي شگرف در دگرگوني هاي جهان و ارائه انديشه هاي نوين مديريتي، در سن 94 سالگي، ديده از جهان فرو بست .
امروزه، گروه شركت هاي ماتسوشيتا، از بزرگترين توليد كنندگان محصولات الكترونيك در ... برچسبها: مدیریت ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
منبع: روزنامه همشهري، پنجشنبه 3 شهريور 1384، سال سيزدهم، شماره 3783 ، صفحه 10. برچسبها: مدیریت ادامه مطلب |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اینجا دادگاه خانواده است. حتی حاضریم بابتش قسم بخوریم. اینجا همه برای طلاق آمدهاند و زنها مهریهشان را میخواهند. البته شلوار هیچ مردی دو تا نشده و هوو، مادر شوهر بدجنس و مادر زن فضول خبری نیست. اینها دیگر از مد افتاده و بهانه ها امروزیتر شده. مارمولک، ژل مو، یک کیلو خیار و … خرید را فراموش نکن برای اینکه کارتان به طلاق و دادگاه کشیده نشود توصیه میکنیم همین الان بدون فوت وقت از میوه فروشی خانهتان یک گونی خیار قلمی بخرید و بعد سری هم به خشکبار فروشی بزنید و هر چه دارد و ندارد بار کنید و به خانهتان ببرید. چند وقت پیش زن ۲۴ سالهای به اسم نگار، شوهرش را دنبال خودش به دادگاه خانواده شماره دو کشاند و پایش راتوی یک کفش کرد که طلاق میخواهد. البته او دلیل کاملاً موجهی برای این خواستهاش داشت و به قاضی شعبه ۲۶۸ گفت: چند روز پیش از شوهرم خواستم برایم یک کیلو خیار بخرد اما وقتی به خانه آمد، دستش خالی بود. من عاشق خیار هستم و او علایق من را به خاطر خساست نادیده گرفت. دیگر نمیتوانم با چنین مردی زندگی کنم. واقعاً که نگار زن زجر کشیدهای بود و حق داشت طلاق بخواهد. قبل از او یک زن دیگر به اسم رامونا به همین شعبه دادگاه رفته و گفته بود چون شوهرش برای او یک قوطی آبمیوه نخریده دیگر نمیتواند او را تحمل کند و طلاق بهترین راه چاره است. حالا خودتان قضاوت کنید خیار مهمتر است یا آبمیوه. هنوز درباره پرونده این دو زن تصمیمگیری نشده بود که یک فاجعه دیگر در عرصه زندگی زناشویی رخ داد و مردی برای همسرش برگه زردآلو نخرید. همین شد که زن دوان دوان خودش را به میدان ونک رساند تا از شوهرش شکایت کند و حکم طلاق بگیرد. دست و دلبازها دست و دلبازی بعضی وقتها کار دست آدم میدهد. این ماجرا را قاضی عموزادی تعریف میکند. زن ۲۲ سالهای که مدت زیادی از ازدواجش نمیگذشت تقاضای طلاق کرد. او توضیح داد در طول زندگی مشترک کوتاهشان هر وقت از شوهرش طلا وجواهر میخواست او برایش میخرید. گردنبند، گوشواره، النگو و …. مرد آنقدر دست و دلبازی میکرد تا اینکه همسرش به او شک کرد و از خودش پرسید شوهرش این همه پول از کجا میآورد. یک روز از سر کنجکاوی طلاها را که وزنش به یک کیلو رسیده بود به یک جواهر فروشی برد و آنجا بود که فهمید همهاش بدلی و قلابی است. اینطور شد که کارشان به دعوا کشید و زن برای طلاق به دادگاه آمد! محدودیت ؛ تا چه حد بعضی مردان خیلی حق همسرانشان را ضایع میکنند. باور ندارید، حرفهای فائزه زن ۲۵ سالهای را که بعد از ۴ سال زندگی مشترک مجبور شد مهرش را حلال و جانش را آزاد کند، بخوانید: چند روز پیش میخواستم با اتوبوس به خانه مادرم بروم اما شوهرم گفت خودش با تاکسی من را میرساند. برای اتوبوس سواری اصرار کردم ولی او راضی نشد و گفت حتماً باید با تاکسی بروم. این هم شد زندگی . طلاقم را بدهید، خلاص. البته قاضی حسن عموزادی این زن را به مدارا دعوت کرد و از خانوادهاش خواست او را آرام کنند. محدودیتها به همین جا ختم نمیشود. این چند جمله را یک زن ۲۱ ساله در دادگاه خانواده گفته است؛ شوهرم مرد خوبی است و خصوصیتهای مثبت زیادی دارد اما یک اخلاقی دارد که خیلی آزارم میدهد و باعث شده تصمیم بگیرم، از او جدا شوم. شوهر من را سینما نمیبرد. من به خاطر این محدودیت از نظر روحی آسیب دیدهام. در جلسه رسیدگی به دادخواست این زن هر چه قاضی تلاش کرد او را از طلاق منصرف کند، زن حاضر نشد کوتاه بیاید. چند دلیل موجه البته همه طلاقها به همین آسانی نیست، بعضیها هم واقعاً دلیل موجه دارند. مثلاً رمضان مردی ۶۵ ساله است که بعد از ۴۵ سال زندگی مشترک با همسرش صدیقه فهمید در تمام این سالها زندگیاش تباه کرده است به همین خاطر به شعبه ۲۶۷ دادگاه خانواده رفت و گفت: زنم ۳۵ سانتیمتر از من بلندتر است و به خاطر این اختلاف فکر میکند خیلی از من سرتر است و دیگر مرا دوست ندارد. میخواهم او را طلاق بدهم. بالاخره اختلاف طبقاتی (!) این زن و شوهر به زندگی مشترکشان پایان داد. در این گیر و دار بعضی وقتها پای جانواران هم وسط کشیده میشود. شقایق که بعد از ۴ ماه زندگی با شوهرش دیگر جان به لب شده است به قاضی عموزادی میگوید: شوهرم ایلیا مرد خوبی است اما یک مشکل بزرگ در زندگی ما وجود دارد ما در طبقه بالای خانه پدرشوهرم زندگی میکنیم. یک روز وقتی داشتم ظرف میشستم یک مارمولک دیدم. از ترس داشتم قبض روح میشدم. بعد از یک دعوای مفصل قهر کردم و به خانه پدرم رفتم، اما ایلیا مرا دوباره برگرداند و گفت دیگر از مارمولک خبری نیست. او دروغ گفته بود فرادی روز آشتی کنان دوباره در خانه یک مارمولک دیدم. واقعاً این وضع غیر قابل تحمل است. لطفاً حکم طلاقم را بدهید. مهریه حیوانی پای جانوران فقط به عنوان دلیل طلاق به میان نمیآید. بعضی از این جانوران شانس بهتری دارند و اسمشان به عنوان مهریه در پروندههای دادگاه خانواده ثبت میشود. همین دو سه هفته پیش زنی به نام زلیخا به شعبه ۲۶۸ دادگاه خانواده رفت و مهریهاش را اجرا گذاشت: ۱۰ راس آهوی وحشی. زلیخا به قاضی دادگاه گفت: من و شوهرم در یکی از شهرستانهای کوچک اطراف بوشهر زندگی میکردیم اما اداره شوهرم را به تهران منتقل کرد. از وقتی به تهران آمدیم رفتار شوهرم عوض شد تا اینکه یک روز همسران همکارانش را به رخم کشید و گفت من عقبمانده هستم. از این حرفش خیلی ناراحت شدم و حالا مهریهام را میخواهم. اگر این زن کوتاه نیاید و به خواستهاش پافشاری کند، مرد بیچاره باید کار و زندگیاش را ول کند و در کوه و دشت به شکار آهو برود. عشق دریایی عاشق هم شده بودیم. هر دو خانواده برای تفریح به شمال رفته بودیم و من در ساحل داریوش را دیدم. پسر خیلی خوبی بود. در آن چند روز مفصل با هم صحبت کردیم و وقتی به تهران آمدیم قرار ازدواج گذاشتیم. پدر و مادرهایمان مخالفتی نکردند وقتی از من درباره مهریه پرسیدند چون من و داریوش کنار دریا با هم آشنا شده بودیم، مهریهام را ۵ هزار مرجان دریایی تعیین کردم. آن روزها در ابرها سیر میکردم. چه میدانستم دعوایمان میشود. از کجا میدانستم تا این حد با هم اختلاف سلیقه داریم، ما در هیچ زمینهای با هم تفاهم نداریم. کارمان شده دعوا و جنگ و جدال. ۵ هزار مرجان دریایی را که حقام است میخواهم به اجرا بگذارم تا درس ادبی به شوهرم بدهم. اینها را زنی به اسم شیرین وقتی به دادگاه خانواده ونک آمده بود گفت و به این ترتیب اسمش در فهرست عروسانی با مهریههای عجیب ثبت شد. مهریه های فرهنگی از جانوران و آبزیان که بگذریم نوبت به مهریه های فرهنگی میرسد. عروس خانمی که مهریهاش یک دوره کامل آثار دکتر شریعتی بود، بعد از کلی جنجال و کشیده شدن کار به دادگاه تجدید نظر توانست طلاق بگیرد و البته در دقایق آخر قید فرهنگ را زد و مهریهاش را بخشید تا زودتر مراحل کار انجام شود. البته مهریههای فرهنگیتری هم تا به حال در مجتمع قضایی خانواده ثبت شده است. مثلاً زنی که مهریهاش رونویسی از دیوان بابا طاهر بود در دادگاه اصرار کرد مهریهاش حفظ کردن دیوان حافظ است و حالا شوهرش باید این کار را انجام بدهد. البته چون این نمونه آخر ارزش مالی نداشت و طبق قانون مهریه باید حتماً ارزش ریالی داشته باشد دادگاه خودش برای تعیین مهریه جایگزین دست به کار شد. برچسبها: برگزیده |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برچسبها: اشعاربرگزیده |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان آی آدمها که بر ساحل بسات دل گشا دارید نان به سفر جامه تان برتن یک نفر در اب میخواند شما را موج سنگین را با دست خسته میکوبد باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه ها تان را زه راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون میکند زین آبها بیرون گاه سر گه پا آی ادمها او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پیماید میزند فریاد و امید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشاید موج میکوبد بر روی ساحل خاموش پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده پس مدهوش میرود نعره زنان وین بانگ باز از دور می آید آی آدمها . برچسبها: نیما یوشیج, اشعاربرگزیده |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به كجا چنين شتابان ؟ گون از نسيم پرسيد دل من گرفته زينجا هوس سفر نداري ز غبار اين بيابان ؟ همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم به كجا چنين شتابان ؟ به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير ! اما تو دوستي خدا را چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را برچسبها: دکتر شفیعی کدکنی, اشعاربرگزیده |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ملكا ذكر تو گویم كه تو پاكی و خدایی نروم جز به همان ره كه توام راهنمائی همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم كه به توحید سزائی تو زن و جفت نداری، تو خور و خفت نداری احد بیزن و جفتی، ملك كامروایی نه نیازت به ولادت، نه به فرزندت حاجت تو جلیل الجبروتی، تونصیر الامرایی تو حكیمی، تو عظیمی، تو كریمی، تو رحیمی تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنائی بری از رنج و گدازی، بری از درد ونیازی بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرائی بری از خوردن و خفتن،بری از شرك و شبیهی بری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطائی نتوان وصف تو گفتن كه در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن كه تو در وهم نیایی نبُد این خلق و تو بودی، نبود خلق و تو باشی نه بجنبی نه بگردی، نه بكاهی نه فزایی همه عزی و جلالی، همه علم و یقینی همه نوری و سروری، همه جودی و جزایی همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی همه بیشی تو بكاهی، همه كمّی تو فزایی احدٌ لیس كمثله، صمدٌ لیس له ضدّ لِمَنْ المُلك تو گویی كه مرآن را تو سزایی لب و دندان «سنائی» همه توحید تو گوید مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی برچسبها: سنایی, اشعاربرگزیده |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
چون چنین است پی کار دگر باشم به
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است برچسبها: اشعاربرگزیده |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خانه دوست کجاست؟ خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: "نرسیده به درخت ،کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ برچسبها: سهراب سپهری, اشعاربرگزیده |
|||||
|
|||||
|
|
|
|||||||
برچسبها: برگزیده ادامه مطلب |
||||||||
|
||||||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وبلاگ محجبه ها فرشته اند نوشت: این خاطره را همان سال ۸۷ در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ میکند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:
"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاههای بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشمتان روز بد نبیند... آنقدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوقالعاده خراب بود. آرایش آنچنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود. اخلاقشان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمیدادند، فقط میخندیدند و مسخره میکردند و آوازهای آنچنانی بود که... از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود... دیدم فایدهای ندارد! گوش این جماعت اناث، بدهکار خاطره و روایت نیست که نیست! باید از راه دیگری وارد میشدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا برمیآمد... سپردم به خودشان و شروع کردم. گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم! خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟ گفتم: آره!!! گفتند: حالا چه شرطی؟ گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی میبرم و معجزهای نشانتان میدهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راهتان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید. گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟ گفتم: هرچه شما بگویید. گفتند: با همین چفیهای که به گردنت انداختهای، میایی وسط اتوبوس و شروع میکنی به رقصیدن!!! اول انگار دچار برقگرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آنها سپردم و قبول کردم. دوباره همهشون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و... در طول مسیر هم از جلفبازیهای این جماعت حرص میخوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک میخواستم... میدانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آنها بیحفاظ است... از طرفی میدانستم آنها اگر بخواهند، قیامت هم برپا میکنند، چه رسد به معجزه!!! به طلائیه که رسیدیم، همهشان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آنها که دستبردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخیهای جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خندههای بلند دست برنمیداشتند و دائم هم مرا مسخره میکردند. کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که اینجا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگهای نمیبینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه... برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچهها خواستم یک لیوان آب بدهد. آب را روی قبور مطهر پاشیدم و... تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمیشود! همه اون دخترای بیحجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت میداد... همهشان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه میزدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همهشان را گرفته بودند. چشمهاشان رنگ خون گرفته بود و صدای محزونشان به سختی شنیده میشد. هرچه کردم نتوانستم آنها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آنجا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آنها را از بهشتیترین خاک دنیا بلند کردم ... به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسریها کاملا سر را پوشاندهاند و چفیهها روی گردنشان خودنمایی میکند. هنوز بیقرار بودند... چند دقیقهای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت میکردند... پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند. سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کردهاند و به جامعهالزهرای قم رفتهاند ... آری آنان سر قولشان به شهدا مانده بودند ..." برچسبها: رازها, شهدا, داستانهای کوتاه |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جدا شد یکی چشمه از کوهسار به ره گشت ناگه به سنگی دچار به نرمی چنین گفت با سنگ سخت: کرم کرده راهی ده ای نیک بخت گران سنگ تیره دل سخت سر زدش سیلی و گفت : دور ای پسر نجنبیدم از سیل زورآزمای که ای تو که پیش تو جنبم ز جای نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد به کندن دراستاد و ابرام کرد بسی کند و کاوید و کوشش نمود کز آن سنگ خارا رهی برگشود ز کوشش به هر چیز خواهی رسید به هر چیز خواهی کماهی رسید برو کارگر باش و امیدوار که از یاس جز مرگ ناید به کار گرت پایداری است در کارها شود سهل پیش تو دشوارها |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک روزحیوانات جنگـل تصمیـم گرفتند برای جنگل شان رئـیسی انتخـاب کنند! جوجه تیغی پرید وسط وگفت: «من رئیس می شوم!» آقا فیـله گفت: «بـه شرطی که تیغ هـایت را دربیاوریم، چـون وقـتـی عصبـانـی می شوی تیغهایت را در بدن حیوانات فرو می کنی!» امّا جوجه تیغی قبول نکرد. آقا خرگوشه پرید وسط و گفت: «من رئیس می شوم!» حـیوانات گفتـند: «تو گـوش هـایت بلـند اسـت، وقـتی عصبـانی می شـوی بـا گوشهایت حیوانات را می زنی!» آقا فیله گفت: «من از همه بزرگ ترم، پس من رئیسم!» حیوانات گفتند: «به شرط این که عاج ها یت را بکنیم!» امّا آقا فیله قبول نکرد… یک دفـعـه آقا شیـره که پشت بوته ای پنهان شده بود پرید وسط، غرشی کرد و گفت: «جمع کنید، ایـن مسخـره بازی ها چیه!؟همه می دونند که من رئیس جنگلم!» حیوانات هرکدام به سوراخی رفتند… *از سایت مهری طهماسبی دهکردی برچسبها: داستانهای کوتاه, کودکانه |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]() ![]() ![]() باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
![]() از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! " برچسبها: کودکانه |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟ برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ... انتظارات همیشه صدمه زننده هستند پس به زندگی ات عشق بورز... خوشحال باش و لبخند بزن فقط برای خودت زندگی کن ... قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن قبل از تنفر ؛ عشق بورز |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
موقع خواب سرتان به کدام سمت است؟ موقعیت تخت خوابتان را تصحیح کنید: جنوب برای کسانی که کار فکری و خلاق دارند یا آنها که اهل مطالعه و نوشتن و تمرکزند بسیار مناسب است.اگر سر شما به سمت جنوب شرقی قرار گیردبدتان انرژی هاییرا جذب می کند که اوضاع مالی و روابط تان را به هر طریق بهبود خواهد بخشید.جنوب غربی به شدت آسیب رسان است و تاثیر منفی آنبر سلامتی شما با هیچ طریق و با هیچ یک از اصول فنگ شویی جبران شدنی نیست....شنید که هر کسی دیگر روبه مرگ باشه می گن بکشینش رو به این سمت.خبری خوش برای کسانی که مشکل خواب دارند:تخت تان را به سمت شمال برگردانید و تا صبح خوابهای خوب ببینید!اگر چنین کاری ممکن نیست حداقل چهار هفته جایی بخوابید که سرتان به سمت شمال باشد تا بهبود یابید. پس از ان تا مدتها راحت و آرام خواهید خوابید.این کار را هر چند وقت یکبار تکرار کنید.شمال شرقی خواب تان را بر می آشوبد اما حس جاه طلبی را در شب شعله ور می سازد.اگر به سمت شمال غربی بخوابید می توانید قابلیت های سازمان دهی را در خود پرورش دهیدو قوه تفکر خود را جلا بخشید.کسانی که نگران امرار معاش خانواده ی خود هستند باید در این جهت بخوابند.کسانی که خوابی آشفته داشته اند صبح فردا احساس خستگی می کنندو تمایل دارند در رختخواب بمانند. اگر این مورد را تجربه کردید سعی کنید طوری بخوابید که سرتان رو به شرق باشد. صبح فردا سر حال و شاد و پر انرژی از خواب بیدار خواهید شد...این هم جایزه ای برای کسانی که می خواهند در کارشان پیشرفت کنند!کسانی که احساس افسردگی عصبانیت و آزردگی دارندباید طوری بخوابند که سرشان رو به غرب باشد. تنها در این صورت است که احساس آرامش و رضایت خواهند داشت. برچسبها: سمت خوابیدن |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
(میرحسن موسوی:معاون احمدی نژاد واز گزینه های مهم مشائیون برای انتخابات دوره آینده رئیس جمهوری است...به این می گند ذهنیت سازی درتبلیغات :میرحسین موسوی؟ نه میرحسن موسوی)
بازم دارم براتون...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سنجد، در آب و هوای معتدل و کشورهایی چون اروپای شرقی و غربی، آمریکای شمالی، آسیای مرکزی و شمالی می روید. از درخت سنجد و میوه آن در صنایع غذایی، بهداشتی، دارویی، عطرسازی و صنایع چوب استفاده می شود.
*این میوه کم کالری، مقوی معده است. * پودر شده میوه و هسته آن، بیماری آرتروز را درمان می کند. * خاصیت ضد اسهال دارد و بهترین دارو برای درمان اسهال کودک است. * از عوارضی مانند اسهال صفراوی، زخم روده، سرفه های حاد گرم و سردرد پیش گیری می کند. * حاوی ۷ نوع چربی اشباع شده و اشباع نشده و ۱۷نوع آمینو اسید و مقداری پروتئین است. * از آنجا که تانن قابض است، در معالجه بیماری های دندان، لثه و زخم معده موثر است و از خونریزی جلوگیری می کند. * برای درمان بیماری های کبدی از جمله زردی و یرقان مفید است. * پوست را تقویت می کند و کلیه ها را گرم نگه می دارد و مانع از تکرر ادرار می شود. * جوشانده گل سنجد برای قلب، زخم های ریوی و تنگی نفس مفید است. برچسبها: درمان |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
رای معالجه چاقی و گرفتن رژیم لاغری،یک عدد پرتقال و 3 لیمو را به برشهای نازکی ببرید و آن را مدت 10 دقیقه در نیم لیتر آب بجوشانید، 2 قاشق سوپخوری عسل را به آن اضافه کنید و دوباره 5 دقیقه آن را بجوشانید، بعد آن را صاف و بگذارید سرد شود و هر روز 3 استکان کوچک از آن را میل کنید.
*جام جم آنلاین برچسبها: راه لاغری |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
برچسبها: راز, رازطول عمر |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
"دُش" در زبان فارسی به معنای "ضد" واز بین برنده می باشد.
دشنام:ضدّنام.کلمه ای که خوشنامی را ازبین می برد. نمونه های دیگر برای "دُش": دشوار: دش( ضد) + خوار( ضد آسان) = ضد آسان
دژخیم :ضد اخلاق
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زمین از حکیمانه ترین واستوارترین واژه های زبان پارسی است که علاوه برنامگذاری مکان به سیر ایجاد آن نیز اشاره دارد زمین: زم(سرد) + ین( پسوندنسبی)= سرد شده. جز اول این واژه را می توان در کلماتی چون؛ زمهریر(باد سرد)، زمستان نیز مشاهده کرد. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پاسخ درآغاز:"پات +سخن" یا "پاد+سخن"به معنای جواب سخن یا ضدسخن بوده که به مرور زمان حروف" ت" و"ن" از آن حذف شده و به گونه ی واژه ای روان درآمده است |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دانشمندان زبان شناس برآنند که زبان های امروزی دنیا بر سه بخش است : نخست - بخش یک هجایی (یک سیلابی) و این قسم زبان ها را زبان های ریشگی نامند، زیرا لغات این زبان ها تنها یک ریشه است که به اول یا آخر آن هجاهایی نیفزوده اند. زبان چینی، آنامی و سیامی را از این دسته می دانند، در زبان های ریشگی شماره ی لغت ها محدود است، چنان که گویند چینیان برای بیان فکر خود ناگریزند لغات را پس و پیش کنند یا مراد خود را با تغییر لحن و آهنگ کلمه بفهمانند. دوم - بخش زبان های ملتصق این زبان ها یک هجایی نیست چه در لغات این زبان به هنگام اشتقاق هجاهایی بر ریشه ی اصلی افزوده می شود ولی ریشه ی اصلی از افزودن هجاها هیچ گاه تغییر نمیکند و دست نمیخورد و هرچه بر او افزایند به آخر او الحاق می شود. مردمی که زبانشان را ملتصق خوانند اینانند : 1- مردم اورال و آلتایی که شاخه ای از نژاد زردپوست می باشند مانند مغولان و تاتاران و ترکان و مردم دونغوز و فین و ساموئید و بیشتر ساکنان سیبریا و دشت قبچاق سوم - بخش زبان های پیوندی، در این زبان ها بر ریشه و ماده ی لغات هجاهایی افزوده می شود ولی نه تنها به آخر ریشه، بلکه به آخر و اول ریشه هم - دیگر اینکه ریشه ی لغت بر اثر افزایش تغییر میکند، گویی که ریشه با آنچه بر وی افزوده شده است جوش خورده و پیوند یافته است - به خلاف زبان ملتصق که چون ریشه تغییر نمیکند هجاهایی که بر ریشه افزوده است مثل آن است که به ریشه چسبانده باشند نه با او پیوسته باشد. زبان های پیوندی این هاست :الف - زبان های سامی مانند عبری، عربی و آرامی که بعد سُریانی نامیده شد، و در عهد قدیم زبان های فنیقی و بابلی و آشوری و زبان مردم "قرطاجنه" که شعبه بوده اند از فنیقیان و زبان حیمری. ب - زبان های مردم هند و اروپایی به معنی اعم: آریاییان هند - آریاییان ایران - یونانیان - ایتالیاییان - مردا سِلْت (بومیان اروپایی غربی) ژرمنی (آلمان و آنگلوساکسون و مردم اسکاندیناوی) - لِتْ و لیتوانی و سلاو (که روس و سلاوهای شرقی اروپا و مردم بلغار و صرب و سایر سلاوهای بالکان باشند) علمای زبان شناسی برآنند که زبان های بخش سوم از مراحل زبان های بخش اول و دوم در گذشته و ترقی کرده تا بدین درجه رسیده است - یعنی این زبان ها مستقلا در سیر تطور کمال یافته و به مرحله ای رسیده است که اکنون مشاهده می کنیم و ما در این پاره به تفصیل گفتگو خواهیم کرد. زبان پارسیفارسی زبانی است که امروز بیشتر مردم ایران، افغانستان، تاجیکستان و قسمتی از هند، ترکستان، قفقاز و بین النهرین بدان زبان سخن می گویند، نامه می نویسند و شعر میسرایند. تاریخ زبان ایران تا هفتصد سال پیش از مسیح روشن و در دست است و از آن پیش نیز از روی آگاهی های علمی دیگر می دانیم که در سرزمین پهناور ایران - سرزمینی که از سوی خراسان (مشرق) به مرز تبت و ریگزار ترکستان چین و از جنوب شرقی به کشور پنجاب و از نیمروز (جنوب) به سند و خلیج پارس و بحر عمان و از شمال به کشور سکاها و سارمات ها (جنوبی روسیه امروز) تا دانوب و یونان و از مغرب به کشور سوریه و دشت حجاز و یمن می پیوست مردم به زبانی که ریشه و اصل زبان امروز ماست سخن میگفتهاند. زرتشت پیمبر ایرانی می گوید که ایرانیان از سرزمینی که "اَیْرانَ وَیجَ" نام داشت و ویژه ی ایرانیان بود، به سبب سرمای سخت و پیدا آمدن ارواح اهریمنی کوچ کردند و به سرزمین ایران درآمدند. دانشمندان دیگر نیز دریافته اند که طایفه ی "اَیْریا" از سرزمینی که زادگاه اصلی آنان بود برخاسته گروهی به ایران، گروهی به پنجاب و برخی به اروپا شتافته اند و در این کشورها به کار کشاورزی و چوپانی پرداخته اند و زبان مردم ایران، هند و اروپا همه شاخه هایی هستند که از آن بیخ رسته و باز هر شاخ شاخه ی دیگر زده و هر شاخه برگ و باری دیگرگون برآورده است. در علم نژادشناسی مردم اروپایی را به هشت شعبه بخش کرده اند و زبان آنان را نیز از یک اصل دانسته اند به طریقی که گذشت. ما را اینجا به سایر زبان ها کاری نیست، چه آن علم خود به دانستنی های دیگر که آن را زبان شناسی و فقه اللغه گویند باز بسته است. ما باید بدانیم که تاریخ زبان مادری ما از روزی که نیاکان ما بدین سرزمین درآمده اند تا به امروز چه بوده است و چه شده است و چه تطورها و گردش هایی در آن یافته است، از این رو به قدیم ترین زبان های ایران باز می گردیم. زبان مادیقدیم ترین یادگاری که از زندگی نیاکان باستانی ما باقی است "نُسک های اَوسْتا" است که شامل سروده های دینی، احکام مذهبی و محتوی تواریخی است که شاهنامه ی فردوسی نمودار آن است و مطالب تاریخی آن کتاب از "کیومرث" تا زمان "گشتاسب شاه" می پیوندد، و پادشاهی اَپَرداتَه (پیشدادیان)،کَویان (کیان) و زمانه ی هفت خدایی را با هجوم بیگانگان، مانند: اژیدهاک (ضحاک) و فراسیاک تور (افراسیاب) ترک تا پیدا آمدن زردتشت سپیتمان شرح می دهد. در این روایات همه جا می رساند که رشته ی ارتباط سیاسی، اجتماعی و ادبی ایران هیچ وقت نگسسته و زبان این کشور نیز به قدیم ترین زبان های تاریخی یا قبل از تاریخ می پیوندد و "گاثه ی زردشت" نمونه ی کهن ترین آن زبان هاست. اما آنچه از تواریخ ایران، روم، نوشته های سمگ و تواریخ دیگر مردم همسایه بر می آید، دوران تاریخی ایران از مردم "ماد" که یونانیان آن را مدی و به زبان دری "مای" و "ماه" گویند برنمیگذرد، و پیداست که زبان مردم ماد یا ماه زبانی بوده است که با زبان دوره ی بعد از خود که زبان پادشاهان هخامنشی باشد تفاوتی نداشته، زیرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ایرانیان و مهم ترین شهرنشینان آریایی آن زمان بوده اند با زبان فارسی هخامنشی تفاوتی میداشت. هر آینه "کورش"، "داریوش" و غیره در کتیبه های خود که به سه زبان فارسی، آشوری و عیلامی است، زبان مادی را هم می افزودند تا بخشی بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشته ها ناکام نگذارند، از این رو مسلم است که زبان مادی خود، زبان فارسی باستانی یا نزدیک بدان و لهجه ای از آن زبان بوده است و از نام پادشاهان ماد مانند "فراَ اوَرْت"، "خشِثَرْیت"، "فْروَرَتْیش"، "هُووَخشَثْرَهْ"، "آستیاک � اژی دهاک"، "اَرتی سس- اَرته یس- اَرته کاس آ" به لفظ "اَرْتَ" آغاز می شود و "اِسْپادا" که سپاد و سپاه باشد نیز یکی این دو زبان معلوم می گردد. "هرودوت" در جایی که از دایه ی کورش اول یاد می کند می گوید، نام وی "سْپاکُو" بوده، سپس آورده است که "سپاکو" به زبان مادی، سگ ماده را گویند و معلوم است که نام سگ "سپاک" بوده است و (واو) آخر این کلمه حرف تأنیث است که هنوز هم این حرف در واژه ی بانو و در پسرو، دادو، دخترو و کاکو به عنوان تصغیر یا از روی عطوفت و رأفت باقی است، یکی از رجال آن زمان نیز (سپاکا) نام داشته است که واژه ی نرینه ی سپاکو باشد. بعضی از دانشمندان را عقیده چنان است که گاثه ی زردشت به زبان مادی است و نیز برخی برآنند که زبان کردی که یکی از شاخه های زبان ایرانی است از باقیمانده های زبان ماد است بالجمله چون تا امروز هنوز کتیبه ی سنگی یا سفالی از مردم ماد به دست نیامده است نمی توان زیاده بر این درباره ی آن زبان چیزی گفت مگر از این پس چیزی کشف گردد و آگاهی بیشتری از این زبان بر معلومات بشر چهره گشاید. اوستا و زندزبان دیگر زبان "اَوِسْتا" است. اوستا در اصل "اَوْپِسْتاکْ" است به معنی بنیان جا افتاده و محکم، کنایه است از آیات محکمات و شریعت پابرجای و به صیغه ی صفت مشبهه است، در "تاریخ طبری" و دیگر متقدمان از مورخان عرب "ابستاق" و "افستاق" ضبط شده است و در زبان دری "اُوسْتا - اُسْتا - وُسْت - اُسْت" به اختلاف دیده می شود و همه جا با لفظ "زند" ردیف آمده است - کاف آخر "اوپستاک" که از قبیل کاف "داناک" و "تواناک" است در زبان دری حذف می شود و تلفظ صحیح این کلمه بایستی "اوْپِستا" باشد ولی به تقلید شعرایی که بضرورت این کلمه را مخفف ساخته اند ما آن لفظ را "اوْسِتْا" خوانیم. اما لفظ زند از آزنتی "Azanti" و به معنی گزارش و ترجمه است و مراد از زند کتب پهلوی است که نخستین بار کتاب اوستا بدان زبان ترجمه شده است و پازند مخفف "پات زند" می باشد که با پیشاوند "پات" ترکیب یافته و به معنی دوباره گزارش یا ترجمه و برگردانیدن زند است به زبان خالص دری. پازند عبارت است از نُسک هایی که زند را به خط اوستایی و به زبان فارسی دری ترجمه کرده باشند و از این رو متأخران خط اوستایی را خط پازند نامند و ما باز از آن صحبت خواهیم کرد. قسمتی از اوستا عبارت بوده است از قصیده هایی (سرودهایی) به شعر هجایی در ستایش اورمزد و سایر خدایان اَرْیایی (امشاسپنتان) که سمت زیردستی یا مظهریت نسبت به اورمزد و خدای بزرگ یگانه داشته اند و اشاراتی داشته در بیان بنیان خلقت و وجود کیومرث و گاو نخستین "ایوداذ" و کشته شدن گاو و کیومرث به دست اهرمن و پیدا شدن نطفه ی کیومرث در زیر خاک به شکل دو گیاه که نام آن دو (مهری و مهریانی - مردی و مردانه - ملهی و ملهیانه - میشی و میشانه - به اختلاف روایات) بوده است و مورخان آن را از جنس "ریواس" دانند و ظاهرا مرادشان همان "مهر گیاه" معروف باشد. و نیز مطالبی داشته در پادشاهی هوشنگ (هوشهنگ)، طهمورث، جمشید، ضحاک (اژدهاک)، فریدون، سلم، تور، ایرج، منوچهر، کیقباد، کاوس، سیاوخش، کیخسرو، افراسیاب، لهراسب، گشتاسب، زرتشت، خانواده ی زرتشت، جمعی دیگر از وزرا و خاندان های تورانی و ایرانی و نیز اوراد، دعاها، نمازها، احکام دینی، دستورالعمل های پراکنده در آداب و اصطلاحات مذهبی و امثال این ها و پیداست که این کتاب از اثر فکر یک نفر نیست و یا قسمت هایی از اوستا بعدها نوشته شده است و چنین گویند که "گاثه" قدیم ترین قسمت اوستا است و سایر قسمت ها به آن کهنگی نیست. اینک شرحی که راجع به جمع آوری اوستا از روایات مختلف و از اسناد پهلوی در دست است یادآوری می نماییم : گویند اوستای قدیم دارای 815 فصل بوده است منقسم به 21 نسک یا کتاب و در عهد ساسانیان پس از گردآوری اوستا از آن جمله 348 فصل به دست آمد که آن جمله را نیز به 21 نسک تقسیم کردند و دانشمندان محقق 21 نسک ساسانی را به 345700 کلمه برآورد کرده اند و از این جمله امروز 83000 کلمه در اوستای فعلی موجود و باقی به تاراج حادثات رفته است. در کتب سنت از جمله در "دینکرت" روایتی آورده اند و در نامه ی "تنسر" به شاه مازنداران نیز بدان اشاره شده و مسعودی مورخ عرب و جمعی دیگر از مورخان اسلامی هم نقل کرده اند که "اسکندر" بعد از فتح "اصطخر" اوستا را که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته بودند برداشت و مطالب علمی آن را از طب، نجوم و فلسفه به یونانی ترجمه کرد و به یونان فرستاد و خود آن کتاب را بسوزانید. و نیز دینکرت که یکی از کتب قدیم پهلوی است گوید: در کتاب "شتروهای ایران" گوید : یعنی : "دیگر دارای پسر دارا همگی اوستا و زند را چنان که زردشت از هرمزد پذیرفت و نبشت در دو نسخه یکی به گنج شایگان و یکی به دژنپشت فرمود نگاه دارند، (روایت دیگر) هزار و دویست فر کرد (فصل) بدین دبیری به تخته های زرین تعبیه نمود و نبشت و به گنج آن آتش نهاد، پس سکندر ملعون دینکرت هفت خدایان را سوزانیده در دریا افکند." گویند نخستین کسی که بعد از اسکندر ملعون از نو "اوستا" را گرد آورد و آیین دیرین مزدیسنا را نو کرد "وُلَخْش" اشکانی بود (51-78 ب م) ولخش همان است که ما او را "بلاش" خوانیم. در میان اشکانیان پنج شهنشاه به این نام شناخته اند، دار مستتر گوید، کسی که اوستا را گرد کرده است باید ولخش نخستین باشد، زیرا او مردی دیندار بوده است. و بعضی گمان کرده اند که این شهنشاه ولخش سوم است که از (148 تا 191 ب م) پادشاهی کرده است. پس از ولخش اشکانی اردشیر پاپکان مؤسس دولت ساسانیان بنای سیاست و پادشاهی ایران را بر مذهب نهاد و دین و دولت را به یکدیگر ترکیب داد و آیین زرتشت را که غالبا ظن قوی بر آن است که اشکانیان هم دارای همان آیین بوده اند - آیین رسمی کشور ایران قرارداد، و این کار او به سایر عاقلانه بود، زیرا آن دوره به سبب قوت گرفتن دین مسیحی در انحاء کشور ایران و روم، دوره ی قوت دین و آغاز نفوذ دینداری محسوب می شد، چنانکه بعد هم دیده شده که از سویی مانی پدید آمد و بعد مزدک ظهور کرد و چندی نگذشت که حضرت محمد بیرون آمد. یک علت دیگر تعصب دینی اردشیر آن بود که پدران و نیاکان او به قولی امیران و رییسان دین زرتشتی بوده اند، "پاپک" که به قولی پدر و به قولی پدر ِمادر اردشیر بوده است از امرای محلی پارس و از آن بزرگانی بود که بازمانده ی امرا و شاهان "پَرَتَه دار" فارس بودند پادشاهان پرته دار فارس که نخستین آنان "بَغَ کْرِتَ" و سپس (بَغَ دَاتَ) و آخر آنان "پاپک" است همه در فارس و قسمتی از هندوستان ریاست و بزرگی داشته اند، و سکه زده اند و روی سکه ی آن ها نقش آستانه ی آتشکده و درفش (علم چهارگوشه) که شاید همان درفش کاویان باشد دیده شده است و پادشاه با "پنام" که سرپوش ویژه ی عبادت است در پیشگاه آتشکده به حال خشوع ایستاده است. این پادشاهان دست نشانده ی اشکانیان بوده اند و از عهد اسکندر و خلفای اسکندر به ریاست مذهبی و کمکم به پادشاهی گماشته می شدند و اردشیر چنان که گذشت یا پسر پاپک آخرین شاهان مذکور و یا پسر ِدختر او بوده است و چون پدران و نیاکان اردشیر جنبه ی مذهبی داشته اند، از سکه های آن ها این جنبه به خوبی دیده می شود. خود او هم در استواری بنیان دین کوشید و دین و دولت را با هم کرد و به وزیر خود (تنسر) هیرپدان هیرپد امر کرد که اوستای پراکنده را گرد آورد و خود را در سکه ها خداپرست و خدایی نژاد خواند. در عهد "شاهپور" پسر اردشیر و جانشینان وی نیز در گردآوری اوستا و تهیه ی فقه و سایر احکام و عبادات زرتشتی توجه و اعتنای کامل به عمل آمد و در حمایت از آیین مزبور کار به تعصب کشید از آن جمله مانی پیر فدیک سخن گوی و مصلح بزرگ ایرانی به اعتماد آزادی مذهبی که پیش از ساسانیان در ایران موجود و برقرار بوده است در عصر شاپور اول ظاهر شد و شاهپور را دعوت کرد. شاپور با او به عادت قدیم رفتار نمود و مانی کتابی از کتاب های خود را به نام شاپور نوشت و نام آن را "شاهپو هرگان" نهاد، لیکن در زمان بهرام پسر هرمز وی را برخلاف وصیت زرتشت و برخلاف اصول دینی که در ایران مرسوم بود کشتند. خلاصه، قسمتی از اوستا در زمان شاپور اول به دست آمد و در عصر شاپور دوم "آذر پاذمار سپندان" - که موبدی بزرگ و سخنگویی گران مایه بود و بعض مورخان عرب او را زرتشت ثانی نامیده اند و واقعه ی ریختن مس گداخته بر سینه ی زردشت منسوب به اوست خرده اوستا را آورد و چنان به نظر می رسد که تمام اوستا را به دست آوردند و یا مدعی شدند که اوستا به تمامی به چنگ آمده است و دانشمندی دیگر مرسوم به "ارتای ویراف" نیز در عالم خواب، سیری در بهشت و دوزخ کرد و احکامی دیگر پیدا آورد که در کتاب "ارتای ویراف نامک" مندرج است، و نیز تفسیرهای اوستا از این به بعد به زبان پهلوی رایج گشت. در قرن نهم میلادی و دوم هجری مؤلف دینکرت - که تفسیری از اوستا و مهم ترین کتب فقه، عبادت و احکام مزدیسنی است - گوید اوستا دارای 21 نسک است، و اسامی آن ها را ذکر می کند و مجموع 21 نسک را به اصطلاح زبان پهلوی به سه قسمت منقسم می نماید به قرار ذیل : الف- گاسانیک ب- هاتَکْ مانْسَریک ج- داتیک گاسانیک یعنی بخش "گاثه" که سرودهای دینی و منسوب است به خود زرتشت و محتویات آن ستایش اهورامزده و مراتب ادعیه و مناجات ها می باشد. هاتک مانسریک، مخلوطی از مطالب اخلاقی و قوانین و احکام دینی است. داتیک، فقه و احکام و آداب و معاملات است. اما بعد از این تاریخ (یعنی بعد از قرن سوم هجری) معلوم نیست چه وقت بار دیگر اوستا دست خورده و قسمتی از آن از میان رفته است. باری آن چه امروز از این کتاب در دست ما باقی است پنچ جزو یا پنج بخش است و به این نام معروف : 1- یَسْنا - که گاثه جزء آن است، و معنی آن ستایش می باشد. 2- ویسپَرَذ ْ- که آن هم از ملحقات یسنا و در عبادات است و معنی آن "همه ی ردان و پیشوایان" است. 3- وَنْدایداذ - که در اصل وندیودات بوده است، یعنی ادعیه و اوراد بر ضد دیوان و اهریمنان. 4- یَشْت - که قسمت تاریخی اوستا از آن مستفاد می شود آن هم از ماده ی یسنا و به معنی عبادت و ستایش است. 5- خرده اَوِستا - یعنی اوستای مختصر یا مسائل مختصر و خرد اوستا، و آن عبارت است از عبادات روزانه، ماهیانه، سالیانه، اعیاد، جشن ها، طریقه ی زردشتی گری، کُشتی بستن، آداب زناشویی، عروسی، سوگواری و غیره. زبان اوستایی هم یکی از اصول و پایه های زبان ایران است. این زبان خاصه قسمت های قدیم آن "گاثه" بسیار کهنه به نظر می رسد و مانند زبان سنسکریت و عربی دارای اعراب است، یعنی اواخر کلمات از روی تغییر عوامل تغییر می کرده است و حرکات گوناگون به خود می گرفته است، همچنین دارای علایم جنسی و تثنیه بوده است. زمان زردشتاگر گاثه را از زرتشت معاصر "ویشتاسپ شاه" بدانیم زمان نزول آن سخنان را باید بین سنه (630 قبل از میلاد) - یعنی سی سال بعد از زمان تولد زردشت و چند سال قبل از سنه 583 ق م که زمان شهادت زردشت باشد - دانست، چه برحسب روایات پهلوی زردشت در سی سالگی مبعوث شده است. فارسی باستاندیگر زبان فارسی باستان است که آن را "فرس قدیم" نامیده اند این همان زبانی است که بر سنگ های "بیستون"، "اَلَوَنْد"، صد ستون "تخت جمشید"، دخمه های هخامنشی، لوح های زرین و سیمین بُنلاد تخت جمشید و جاهای دیگر کنده شده است و مهم تر از همه نبشته ی بیستون است که داریوش شاهنشاه هخامنشی تاریخ بیرون آمدن و به شهنشاهی رسیدن و کارنامه های خود را در آن جا گزارش داده است و خطی که آثار نام برده بدان نوشته شده است خط میخی است. پهلویدیگر زبان پهلوی است، این زبان را فارسی میانه نام نهاده اند و منسوب است به "پرثوه" نام قبیله ی بزرگی یا سرزمین وسیعی که مسکن قبیله ی پرثوه بوده و آن سرزمین خراسان امروزی است که از مشرق به صحرای اتابک (دشت خاوران قدیم) و از شمال به خوارزم و گرگان و از مغرب به قومس (دامغان حالیه) و از نیمروز به سند و زابل می پیوسته، مردم آن سرزمین از ایرانیان (سَکَه) بوده اند که پس از مرگ اسکندر یونانیان را از ایران رانده دولتی بزرگ و پهناور تشکیل کردند و ما آنان را اشکانیان گوییم و کلمه ی پهلوی و پهلوان که به معنی شجاع است از این قوم دلیر که غالب داستان های افسانه ی قدیم شاهنامه ظاهرا از کارنامه های ایشان باشد باقی مانده است. زبان آنان را زبان "پرثوی" گفتند و کلمه ی پرثوی به قاعده ی تبدیل و تقلیب حروف "پهلوی" گردید و در زمان شهنشاهی آنان خط و زبان پهلوی در ایران رواج یافت و نوشته هایی از آنان به دست آمده است که قدیم ترین همه دو قباله ی ملک و باغ است که به خط پهلوی اشکانی بر روی ورق پوست آهو نوشته شده و از "اورامان کردستان" به دست آمده است و تاریخ آن به (120 پیش از میلاد مسیح) می کشد. زبان پهلوی زبانی است که دوره ای از تطور را پیموده و با زبان فارسی دیرین و اوستایی تفاوت هایی دارد، خاصه آثاری که از زمان ساسانیان و اوایل اسلام در دست است به زبان دری و فارسی بعد از اسلام نزدیک تر است تا به فارسی قدیم و اوستایی چنان که بعد از این در جای خود بدان اشاره خواهد شد. زبان پهلوی از عهد اشکانیان زبان علمی و ادبی ایران بود و یونان مآبی اشکانیان به قول محققان، صوری و بسیار سطحی بوده است و از این رو دیده می شود که از اوایل قرن اول میلادی به بعد این رویه تغییر کرده سکه ها، کتیبه ها، کتاب های علمی و ادبی به این زبان نوشته شده است و زبان یونانی متروک گردیده است و قدیم ترین نوشته ی سنگی به این خط کتیبه ی اردشیر اول در نقش رستم و شاپور اول است که در شهر شاپور اخیرا بر روی ستون سنگی به دو زبان پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی کشف گردیده است. 1- زبان و خط پهلوی شمالی و شرقی که خاص مردم آذربایجان و خراسان حالیه (نیشابور- مشهد - سرخس - گرگان - دهستان - استوا - هرات - مرو) بوده و آن را پهلوی اشکانی یا پارتی و بعضی پهلوی کلدانی می گویند و اصح اصطلاحات (پهلوی شمالی) است. 2- پهلوی جنوب و جنوب غربی است که هم از حیث لهجه و هم از حیث خط با پهلوی شمالی تفاوت داشته و کتیبه های ساسانی وکتاب های پهلوی که باقی مانده به این لهجه است و به جز کتاب "درخت اسوریک" که لغاتی از پهلوی شمالی در آن موجود است دیگر سندی از پهلوی شمالی در دست نیست مگر کتیبه ها و اوراقی مختصر که گذشت؛ معذلک لهجه ی شمالی از بین نرفت و در لهجه ی جنوب لغت ها و فعل ها زیادی از آن موجود ماند که به جای خود صحبت خواهیم کرد. در وجه تسمیه ی پهلوی اشاره کردیم که این کلمه همان کلمه ی "پرثوی" می باشد که به قاعده و چم تبدیل حروف به یکدیگر حرف (ر) به (لام) و حرف (ث) به (ه) بدل گردیده و "پهلوی" شده است، پس به قاعده ی قلب لغت هایی که در تمام زبان ها جاری است چنان که گویند قفل و قلف و نرخ و نخر و چشم و چمش، این کلمه هم مقلوب گردیده "پهلوی" شد. این لفظ در آغاز نام قومی بوده است دلیر که در (250 ق م) از خراسان بیرون تاخته یونانیان را از ایران راندند و در (226 ب م) منقرض شدند - و آنان را پهلوان به الف و نون جمع و پهلو و پهلوی خواندند، و مرکز حکومت آنان ری، اصفهان، همدان، ماه نهاوند، زنجان و به قولی آذربایجان بود که بعد از اسلام مملکت پهلوی نامیدند - در عصر اسلامی زبان فصیح فارسی را پهلوانی زبان و پهلوی زبان خواندند و پهلوی را برابر تازی گرفتند نه برابر زبان دری و آهنگی را که در ترانه های "فهلویات" می خواندند نیز پهلوی و پهلوانی می گفتند؛ پهلوانی سماع و لحن پهلوی و گلبانگ پهلوی اشاره به فهلویات می باشد. مسعود سعد گوید : بشنو و نیکو شنو نغمه ی خنیاگران به پهلوانی سماع به خسروانی طریقخواجه گوید : بلبل به شـاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامـات معنویشاعری گوید : لحــن او را مــن و بیـــت پــــهلـــوی زخــمــه ی رود و ســرود خســـرویزبان سغدی دیگر زبان سُغدی است، سُغْد نام ناحیه ای است خرم، آباد و پر درخت که "سمرقند" مرکز اوست و در قدیم تمام ناحیه ی بین "بخارا"، "سمرقند" و حوالی آن ایالت را سُغد می خوانده اند - این نواحی در اوایل اسلام به سبب خوبی آب و هوا و نعمت فراوان مشهور شده یکی از چهار بهشت دنیا به شمار می آمده است. این نام در کتیبه ی بزرگ داریوش به نام (سوگدیانا) ذکر شده است و از شهرستان های مهم ایران شمرده می شد و زبان مردم آن نیز لهجه یا شاخه ای از زبان ایرانی و به سغدی معروف بوده است، این زبان در طول خطی متداول بوده است که از دیوار چین تا سمرقند و آسیای مرکزی امتداد داشته و مدت چند قرن این زبان در آسیای مرکزی زبان بین المللی به شمار می رفته است. هنوز یادگار این زبان در آن سوی جیحون و دره ی زرافشان و نواحی سمرقند، بخارا، بلخ و بدخشان باقی است و یادگار دیگری نیز از آن در ناحیه ی "پامیر" متداول است و قدیم ترین نمونه ایی که از این زبان به دست ما رسیده اوراقی است که از کتاب های مذهبی مانی پسر فدیک، پیمبر مانویان به خط آرامی و این ورقه در سال های نزدیک، به دست کاوش کنندگان آثار قدیم که در ترکستان چین به کاوش و پژوهش پرداخته بودند از زیر انقاص شهر ویران "تورفان" و سایر قسمت های ترکستان چین پیدا آمده است و چون آن را خواندند، دانستند که سرودهای دینی مانی و شعرهایی است که در کیش مانوی گفته شده و از آیات کتاب های مذکور است و نیز برخی اسناد از کیش بودایی و فصلی از عهد جدید ترسایان و مطالبی که هنوز حل نشده است در میان آن ها است. هرچند این آیه ها و شعرها پاره پاره، جدا جدا و شیرازه فرو گسسته است و گویا باز ماند و مره ریگی است از کتاب های پارسی مانی "شاپورگان" و کتابی دیگر که نام آن "مهرک نامه" بوده است. اما با وجود این به تاریخ تطور زبان پارسی یاری بزرگی کرده بسیاری از لغت های فارسی را که با لغات اوستا، فارسی باستانی و پهلوی از یک جنس ولی به دیگر لهجه است به ما وانمود می سازد و بنیاد قدیم زبان سغدی و بلکه ریشه و پایه ی زبان شیرین "دری" را که زبان فردوسی و سعدی است معلوم می دارد؛ و نیز از کشفیات به زبان های آریایی دیگری که زبان "تخاری" و زبان "سکایی" باشد می توان پی برد و اکنون مشغول حل لغات و تدارک صرف و نحو آن زبان ها می باشند. زبان دریدر معنی حقیقی این کلمه اختلاف است و در فرهنگ ها وجوه مختلف نگاشته اند و از آن جمله آن است که : از این تقریرها و توجیه های دیگر چیزی که بتوان پذیرفت دو چیز است : یکی آن که در دربار و میان بزرگان در خانه و رجال مداین (تیسفون پایتخت ساسانی) به این زبان سخن می گفته باشند. دیگر آنکه این زبان، زبان مردم خراسان، مشرق ایران، بلخ، بخارا و مرو بوده باشد و جمع بین این دو وجه نیز خالی از اشکال است و مسائلی که این دو وجه را تأیید می کند. قدیم ترین آثار زبان ایرانمورخان اسلامی نوشته اند نخستین کسی که به زبان پارسی سخن گفت "کیومرث" بود و معلوم است که این سخن افسانه ای بیش نیست. اما آن چه تا امروز از روی آثار صحیح و تاریخی به دست آمده است قدیم ترین کلامی از زبان ایرانی که در دست ما می باشد همان سخنان اشو زرتشت سپیتمان است که در سرودهای دینی "گاثه" مندرج است و بعد از آن قسمت های قدیم اوستا که غالب آن ها نیز نظم است نه نثر؛ گاثه به زبانی است که آریایی های هند نزدیک بدان زبان کتاب های دینی و ادبی قدیم خود را تألیف و نظم نموده اند، نام کتاب زردشت چنان که گذشت "اوپستاک" بود و گاهی از آن کتاب به عبارت "دَین" تعبیر میشده است. مخصوصا در کتاب پهلوی "بندهش" به جای اوستا همه جا "دین" آمده است و خط اوستایی را هم بدین مناسبت "دَینْ دِپیوَریه" گویند، یعنی خط دین و در "دینکرت" و سایر کتاب ها هرجا که گوید "زردشت دین آورد" مرادش اوستا است. دیگر کتیبه هایی است که از هخامنشیان باقی مانده است که مهم ترین آن ها کتیبه ی بهستان (= بیستون) می باشد و ما اینک اشاراتی به مجموع کتیبه های سنگی و سفالی می نماییم : 1- در شهر پازارگاد یا پاسارکاد عبارتی بوده است به خط میخی که : "من، کورش، پادشاه هخامنشی ام" و نیز مجسمه ای از زیر خاک در 1307 به اهتمام پروفسور هرتسفلد بیرون آمده و بر آن این سطور نبشته است: "من، کورش، شاه بزرگم" 2- کتیبه ی بیستون این نوشته بر تخته سنگی بزرگ در دره ی کوچکی از کوه معروف به بیستون (بغستان) از طرف "داریوش" کنده شده است، و در زیر نبشته ها صورت داریوش است که پای خود را بر زبر مردی که بر زمین به پشت درافتاده است نهاده و کمان در دست دارد و پیشروی او نه نفر از طاغیان بریسمان بسته با جامه های گوناگون دیده می شوند و بر بالای صفه پیکر "فَرَوَهَرْ" نمودار است و پشت سر داریوش دو تن از بزرگان ایستاده اند. داریوش در این جا دو کتیبه دارد: یکی کتیبه ی بزرگ به خط میخی و به زبان فارسی قدیم، عیلامی و بابلی در دو هزار کلمه؛ دیگر کتیبه ای کوچک به زبان فارسی و عیلامی در صد و پنجاه کلمه. خلاصه ی این نوشته ها شرح فتوحات داریوش و فرو نشاندن فتنه ی بردیای دورغین "گئوتامای مغ" و داستان نه تن از طاغیان میباشد. این کتیبه مهم ترین ِکتیبه های هخامنشی است و از روی این نوشته ها قسمت بزرگی از تاریخ هخامنشی روشن می گردد. 3- کتیبه ی تخت جمشید در وادی مرودشت که رود "کور" از میانش جاری است، در دامنه ی کوه رحمت، پشت به مشرق و روی مغرب بر کمر کوه چند کاخ و عمارت بزرگ بوده است، و شهری هم - که به اغلب احتمالات "پارس" نام داشته و پیش از شهر "سْتَخْرْ" و بعد از شهر "پارسَ کْرتَ" پایتخت "فارس" بوده است و یونانیان آن را "پرس پولیس" خوانده اند - در پیرامون این عمارات وجود داشته است. این بنا به دست داریوش در سنه 520 ق م آغاز گردید و سپس داریوش ولیعهد خود خشارشا را در حیات خود به تخت نشانید و اتمام ابنیه ی نامبرده را به اهتمام وی باز گذاشت در این ابنیه نیز جای به جای کتیبههایی از داریوش، خشایارشا و اَرْتَخَشَتْرَ سوم باقی است به سه زبان پارسی، عیلامی، آشوری و اخیرا قریب سی هزار خشت مکتوب به خط میخی که نظیرش در شوش نیز به دست آمد در تخت جمشید پیدا شد و برای پختن و خواندن به فیلادلفی امریکا ارسال گردید و نیز لوحه های زرین و سیمین که در زیر پایه های عمارت به عنوان "بُنلاد" یعنی سنگ یادگارِ بنا به خط میخی از داریوش به دست افتاده درموزه ی ایران باستان در تهران موجود می باشد این کاخ ها را اسکندر ملعون پس از ورود به "پارسا" عمدا آتش زد و علامت آتش سوزی هنوز در آن پیداست و نگارنده خود زغال های قدیم را دیده است .... در تُنده ی کوه بیرون از این عمارت نیز دو دخمه است و دخمه ی سومین که گویا از آن داریوش سوم بوده ناتمام مانده است، بر آن دو نیز نقوش و نام هایی کنده شده است. 4- کتیبه ای در تنگه ی سوئز یافته اند از داریوش اول دارای هشتاد کلمه که بعضی از آن ها محو شده است، مضمون کتیبه ی مذکور چنین است - بعد از عناوین و القابی که در همه ی کتیبه ها معمول است گوید: 5- کتیبه ی نقش رستم در سه میلی تخت جمشید دخمه هایی بر بدنه ی کوه کنده و تراشیده اند، این ها سه دخمه است که یکی روی دیگری به شکل چلیپا کنده شده است و 24 متر و نیم از زمین بلندتر است در قسمت بالای این آثار حجاری های زیبا، صورت داریوش و "گاس"، سریری که روی گاس نهاده شده، داریوش بر آن ایستاده است نقش گردیده و کتیبها ی هم به امر داریوش در آن جا کنده شده است. 6- آثار داریوش "شوش" در خاک خوزستان و پایتخت زمستانی شاهان هخامنشی بوده است - در شوش ارگ، قلعه و کاخ بزرگ و زیبایی داشته اند که ستون های سنگی شبیه به ستون های تخت جمشید و کاشی کاری های بسیار ممتاز در آن عمارت به کار برده شده بود و غالب این یادگارها در موزه ی "لُوْر پاریس" موجود است. در این ارگ مانند تخت جمشید خشت هایی پیدا شد از گِل رُسْ که روی آن ها به خط میخی کتیبه هایی نوشته اند به زبان معهود و نسخه ی بابلی (اسوری) از همه سالم تر مانده بود، آن را مأخذ ترجمه قرار دادند و پس از سالیان رنج و بررسی عاقبت در (1928 مسیحی) بعد از سی سال تمام این نبشته ها خوانده شد و منتشر گردید. این نبشته از داریوش بزرگ است که نخست وی این کاخ و ارگ را آباد کرده است؛ این کتیبه بعد از کتیبه ی بیستون مهم ترین نوشته ای است که از هخامنشیان به دست آمده است، و اگر نبشته های خشتی تخت جمشید نیز خوانده شود سومین قسمت مهم این آثار شمرده خواهد شد. 7- در کرمان در کرمان هرم کوچکی از سنگ پیدا شده که در پهلوهای آن سنگ به سه زبان کتیبه ای از داریوش نقش گردیده است و او را و پدرش را نام می برد. 8- درالوند در الوند دو کتیبه، اول از داریوش بر کوه نزدیک روستای عباس آباد به قرب همدان به سه زبان موجودست که دارای دو بند می باشد، یکی در ستایش اهورامزدا، دیگر در معرفی خود و پدرش، کتیبه ی دوم از خشایارشا در دو بند درست مانند کتیبه ی پدرش. 9- کتیبه های همدان 1- در همدان دو لوحه ی سنگ بنا (بُن لاد) از زر و سیم پیدا شد و دولت ایران آن را خریداری کرد، در آن جا داریوش حدود کشور خویش را مشخص می نماید. 2- در همدان کتیبه ای از طرف اردشیر دوم بر پایه ی ستونی که در موزه ی بریتانی است به سه زبان نوشته شده است که خود و پدر و خانواده ی خویش را معرفی کرده است و اهورمزد و اناهیتا و میثره (مهر) را ستوده و از بنای اَپَدانه ای در همدان خبر می دهد که وی بنا گذارده است. 10- کتیبه ی وان خشایارشا بر سنگی که به زمین عمودست و در ارگ شهر واقع بوده است و آن را "اُرتُوقاپُو" گویند، کتیبه ای دارد که بسیار استادانه صقیل یافته، کنده گری شده و خوب هم مانده است. خشایارشا درین نبشته پس از ستایش هورمزد و معرفی خویش گوید که، داریوش کارهای زیبای بسیار انجام داد از جمله این سنگ را بفرمود تا صقال دادند اما چیزی بر آن نبشته نکرد، پس از او من این نبشته را فرمودم براین سنگ بکندند، الی آخر. 11- مُهری است چهار گوشه از داریوش استوانه ای شکل که پادشاه برگردونه ای سوار است و به شکار شیر مشغول می باشد و روی آن نبشته اند:" من داریوش شاهام" 12- وزنه ایست از مرمر سیاه که دو کَرْشَهْ وزن داشته است و بر سر قبر شاه نعمت الله در کرمان بوده و از آن جا به موزه ی بریتانی نقل کردهاند روی این سنگ به پارسی، عیلامی و آسور کندهاند: "دو کَرْشه � منم داریوش شاه بزرگ پسر ویشتاسپ هخامنشی" 13- بر گلدان های متعددی از مرمر سفید به سه زبان نوشته اند "خشایارشا شاه بزرگ" و این گلدان ها در موزه های لندن و پاریس و فیلادلفی باشند. 14- بر گلدان های دیگری که در موزه ی فیلادلفی، برلن و دنیس می باشد به سه زبان کنده شده است: "اردشیر شاه بزرگ" و چند مهر از مردم دیگر به دست آمده است بدین نام ها: "اَرْشَک پسر آثیابَئوُشنْه" دیگر "هَدَ خِی یَ.... ثَدَثْ" سه دیگر "دَشْداسَک" چهارم "وَهِیَ ویش داپایَ" پنجم "من خرشادَ شی یا" که گویا نام های خاصی است. غیر از این نبشته ها نبشته های دیگری هم از شاهنشاهان هخامنشی به زبان های دیگر غیر از پارسی در دست است مانند: بیانیه ی کورش بزرگ در بابل که به زبان و خط بابلی انتشار یافته بود - این کتیبه بر استوانه ای از گل رُس نبشته شده است دارای 45 سطر که قسمتی بزرگی از آن محو شده است. کتیبه ی داریوش اول بر سنگ یادگار کانال که در نزدیکی کانال سوئز به دست آمد و شرحش گذشت، این کتیبه در پهلو ی کتیبه ای است که به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری نوشته شده است و به زبان مصری و با خط هیریوغلف می باشد و داریوش را "آن تریوش" نامیده اند و القاب و عناوین فرعونان مصر را بدو داده اند و طرز نوشته با طرز نوشته های پارسی به کلی متفاوت است. کتیبه دیگر به زبان شوشی جدید در بیستون که هنوز خوانده نشده است و تکرار مختصری است از سه سطر کتیبه ی بزرگ داریوش و کتیبه ای به زبان آرامی از او در نقش رستم و باز سطوری در بیستون به زبان بابلی و شوشی از داریوش هست. هنوز مضامین این سه کتیبه ی آخری خوانده نشده و یا انتشار نیافته است. کتیبه ای از اردشیر اول در تخت جمشید به زبان بابلی در 13 سطر که قسمت چپ آن ها باقی و باقی محو شده است، و نیز از اردشیر دوم کتیبه ای در تخت جمشید به زبان و خط بابلی است که چند کلمه از آن برجای است. سوای این آثار بازهم از کنار و گوشه یادگارهایی و اشیایی که دارای کتیبه است به دست آمده و میآید، چنان که گیره ی دری از لاجورد بزرگ تر از کف دست که متعلق به یکی از درهای عمارت اَپَدانه تخت جمشید بوده است پیدا شده و بر لبه ی گیره ی مذکور روی لاجورد به خط سفید میناکاری کتیبه ای نوشته اند، به خط میخی به نام خشایارشا نیز مهرها و پارچه های دیگر. زبان فارسی باستان بعد از انقراض دولت هخامنشی از میان رفت - یعنی زبان رسمی کشور تغییر یافت - و در عهد اشکانیان که بار دیگر کارها به دست ایرانیان افتاد، رفته رفته زبان پهلوی شمالی و شرقی که زبان اقوام "پرثوی" بود رواج گرفت و پس از ترک یونان مأبی سکه ها و سایر اسناد ایران با زبان ایرانی و به خط آرامی نمودار گردید. قدیمی ترین آثار پهلوی اشکانیقدیم ترین آثاری که از خط و زبان پهلوی در دست است دو قباله ی ملکی است که در ایالت اورامان کردستان چند سال پیش به خط پهلوی اشکانی و به زبان پهلوی بر روی کاغذ پوست به دست آمد و تاریخ آن مربوط به صد و بیست سال پیش از میلاد مسیح است و قبلا بدان اشاره شد. در یکی از آن قباله ها خواندم که از طرف دولت قید گردیده و خریدار پذیرفته است که اگر باغی را خریداری می کند آباد نگاه ندارد و آن را ویران سازد مبلغ معینی جریمه بپردازد، و از این قباله اندازه ی اعتنا و توجه پادشاهان ایران را به آبادانی کشور می توان قیاس کرد. این اوراق غالبا روی پوست آهو یا بر پارچه نوشته شده است. خطوط آن نوعی از خط پهلوی است و نوعی دیگر که از خط پهلوی گرفته شده و از بالا به پایین نوشته شده است و بعدها خط "اویغُوری" که خط اویغُوره و مغول ها باشد از این خط گرفته شده است. در خصوص اسناد دوره ی اشکانیان بدبختانه به جایی دسترسی نداریم. از این روی اطلاع زیادی از پهلوی شرقی و شمالی و تفاوت آن با پهلوی جنوبی در دست نیست و در لهجه های مختلف خراسان غربی، طبرستان، آذربایجان و طوالش نیز که بدون شک مخلوطی از پهلوی شمالی و شرقی (اشکانی) و پهلوی جنوبی و دری است کنجکاوی و بررسی کامل نشده است ورنه آگاهی های زیادتری به دست خواهد آمد، خاصه هرگاه از اوراق تورفان و از زبان ارمنی نیز استفاده شود. کتب عهد اشکانی هفتاد کتاب بوده است که نام چهار کتاب از آن باقی است چنان که در مجملالتواریخ و القصص گوید: آثار پهلوی جنوبیبعد از کشته شدن "اَرْدَوَانِ پنجم" که وی را "اَفْدُمْ" یعنی آخرین نیز می نامیده اند، خاندان نجیب و بزرگ "پرثوی" برچیده شد و دولت اشکانی منقرض گردیده و شهنشاهی از خانواده ی مشرقی به خانواده ی جنوبی (فارسی) که به دست "اَرْتَخشَتْرَ"(= اردشیر) پسر "پاپک" تأسیس شده بود انتقال یافت، آن دولتی که بعدها خود را وارث بهمن اسفندیار و جانشین کیان شمرد. در این دوره، خط و زبان رسمی خط و زبان پهلوی است که آن را برای تفکیک از پهلوی قدیم "پهلوی جنوبی" می نامند خط پهلوی جنوبی نیز از الفبای آرامی گرفته شده است و با خط شمالی تفاوت هایی داشته است که بعد گفته خواهد شد؛ اما زبان پهلوی جنوبی یکی از شاخه های فارس قدیم محسوب میشود و به واسطه ی دخالت اصطلاحات مذهبی و لغات شکسته بسته ی اوستایی و اختلافات دیگری که از حیث بعض لغات، صرف و نحو با پهلوی شمالی داشته است لهجه ای از لهجه های پهلوی به شمار میآید. امتیاز آشکاری که بین خط پهلوی و خط و زبان های شرقی ایران بوده در مسئله "هُزْوارشْ" است، که به دست کاتبان وارد رسم الخط پهلوی شد چنین که لغاتی را به زبان آرامی نوشته و به پارسی میخواندهاند، و ما از این مقوله در فصل خطوط به تفضیل گفتگو خواهیم کرد، این رسم در نوشتههای "تورفان" و آثار مانی دیده نمی شود لکن در دو قباله ی ملک اورامان و کتیبه های اشکانی و "درخت آسوریک" موجود است و معلوم می شود که در پهلوی اشکانی نیز موجود بوده است. کهنه ترین سندی که از پهلوی جنوبی در دست است سکه های شاهان پَرَته دار فارس است. بعد سکههای اردشیرپاپکان، دیگر کتیبه ی اردشیر پاپکان در نقش رستم به دو لهجه ی اشکانی و ساسانی و به یونانی، دیگر کتیبه ی شاپور اول که اخیرا در کاوش های شهر "شاپور" به دو لهجه ی شمالی و جنوبی و به دو خط اشکانی و ساسانی به دست آمده و غیره. اما کتاب هایی که به خط و زبان پهلوی موجود است، هرچند یقین نیست که در زمان خود ساسانیان تألیف شده باشد. و بعض آن ها علی التحقیق متعلق به دوره ی اسلامی است مانند "دَینْ کِرْتْ" تألیف موبد "آذر فرنبغ" معاصر مامون عباسی و غیره، معذلک ممکن است ترجمه هایی از اوستا از قبیل قسمت هایی از یشت ها و قسمت هایی دیگر اوستا که به زبان پهلوی است و فصولی از بندهش که از کتاب های معتبر سنت مَزْدیَسنُی است و "درخت آسوریک"، "خسرو کواتان وریذکی"، "ایاتکار زریران" و غیره در عهد شاهنشاهان تألیف یافته باشد و نیز قسمت عمده از داستان های ملی مانند "کارنامک اردشیر"، "خوتاینامک" و "آیین نامک" محتمل است که به دوره ی ساسانیان به پیوندد. چنان که گویند خوتاینامک به امر یزدگرد شهریار تدوین گردید. بالجمله هرچند زمان تألیف کتاب ها و رساله های پهلوی غالبا در قرون اسلامی است اما مواد آن ها قدیمی است. اینک ما یادگارهایی که از پهلوی جنوبی - ساسانی باقی است به ترتیب ذکر می کنیم : 1- کتیبه های ساسانیمهم ترین کتیبه های پهلوی ساسانی به قرار ذیل است : کتیبه ی اردشیر اول در نقش رستم، که به سه زبان (پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی و یونانی) نوشته شده است. کتیبه ی شاپور اول در نقش رجب که به سه زبان مذکور نوشته شده است. کتیبه ی شاپور اول در حاجی آباد که به دو زبان پهلوی ساسانی و اشکانی نوشته شده است. کتیبه ی شاپور اول که بر روی ستون جلوخان عمارت شهر شاپور فارس به دو زبان ساسانی و اشکانی کنده شده و اخیرا کشف شده است. کتیبه ی ساسانی از موبد "کاردیر هرمزد" در نقش رجب و کتیبه ی دیگر از همو در بالای نقش برجسته ی شاپور در نقش رستم که این کتیبه بسیار ضایع شده است. کتیبه ی نرسی در پایکولی (شمال قصر شیرین) که به دو زبان ساسانی و اشکانی نوشته شده است و استاد هرتسفلد آلمانی در (1913-14) آن را خوانده و کتابی به دو جلد در آن باب نوشته است. کتیبه ی پهلوی ساسانی در روی نقش وهرام اول در شاپور فارس که از طرف نرسی کنده شده است. کتیبه ی کوچک پهلوی ساسانی از شاپور دوم در طاق کوچک طاق وُسْتان کنده شده است. کتیبه ی پهلوی ساسانی از شاپور سوم که در سمت چپ کتیبه ی شاپور دوم در طاق کوچک طاق وُستْان کنده شده است. کتیبه های پهلوی ساسانی تخت جمشید یکی از طرف شاپور پسر هرمز برادر شاپور دوم که مأمور پادشاهی سکستان بوده کنده شده است و دو کتیبه ی دیگر در همان جا به امر دو تن از بزرگان کشور به نام شاپور دوم ساخته شده. کتیبه های کوچک دیگر که در دربند به فرمان امیران آن جا نقر شده و تاریخ آن ها اواخر عهد ساسانیان است. کتیبه ی پهلوی که در قاعده ی کعبه ی زردشت در نقش رستم به وسیله ی هیأت حفاری دکتر اشمیت به سال (1315 هـ.) حفاری و پیدا شده است، ولی متأسفانه دوباره روی آن را گچ مالیده و پوشانیده اند و هنوز قرائت نشده است. کتیبه های متفرقه متعلق به بعد از اسلام نیز به دست آمده است که مهم نیست. 2- کتاب ها و رساله های پهلویکتاب ها، نامه ها و مقاله هایی است که بعضی از چند صد صحیفه نیز تجاوز می کند چون "دین کرت"، "بندهش" و بعضی به صد صحیفه نمی رسد چون "ایاتکار زریران" و بعضی از چند سطر نمی گذرد، مجموع این یادگارها با مواظبت ضبط شده است و بعضی مانند "کاروند" و "آیین نامک" معلوم نیست به چه سبب از میان رفته است و بعضی چون "هزار داستان"، "خوتای نامک" و "کلیلک و دمنک" و غیره، ترجمه اش باقی و اصل فانی شده است. ما اکنون از آنچه هنوز باقی است صورتی به اختصار نقل می کنیم. آنچه از اوستا به زبان پهلوی ترجمه شده است مجموعا 141000 کلمه 1- وندیداد (پهلوی) تقریبا 4800 کلمه 2- یسنا (پهلوی) تقریبا 39000 کلمه 3-نیرنگستان تقریبا 3200 کلمه اوستایی و 600 پهلوی 4- ویشتاسب یشت (پهلوی) تقریبا 5200 کلمه 5- وِیسْپَ رَذْ (پهلوی) تقریبا 3300 کلمه 6- فرهنگ اُیم اِیوَکْ تقریبا 2250 کلمه پهلوی و1000 اوستایی 7- اوهرمزد یَشْت (پهلوی) تقریبا 20000 کلمه 8- بهرام یشت (پهلوی) تقریبا 2000 (ظ) کلمه 9- هادُخت نسک (پهلوی) تقریبا 1530 کلمه 10- ائو گمادَ ائچا این کتاب مخلوطی است از 29 فقره اوستایی تقریبا در 280 کلمه و 1450 کلمه ی پازند 11- چیتک اوپستاک گاسان تقریبا 1100 کلمه پهلوی و 400 اوستایی 12- اتهش نیایشن تقریبا 1000 کلمه پهلوی و 400 اوستایی 13- وُچِرْ کرت دینیک این کتاب مخلوطی است از تفسیر پهلوی و متن دینی، متن دینی دارای 17500 کلمه پهلوی و 260 کلمه اوستایی و ترجمه اش دارای 630 کلمه اوستایی است که این کلمات به 900 کلمه پهلوی ترجمه و تفسیر شده است و در "وُچرکرت" است یکی "دینیک و جرکرتْ" دیگر "وچرکرتِ دینیک" 14- آفرینکان گاهنباز (پهلوی) تقریبا 490 کلمه 15- هپتان یشت (پهلوی) تقریبا 700 کلمه 16- سروش یشت ها دُخت (پهلوی) تقریبا 700 کلمه 17- سی رو چک بزرگ (پهلوی) تقریبا 650 کلمه 18- سی رو چک کوچک (پهلوی) تقریبا 530 کلمه 19- خورشید نیا یشن (پهلوی) تقریبا 500 کلمه 20- آبان نیایشن (پهلوی) تقریبا 450 کلمه 21- آفرینکان دَهْمان (پهلوی) تقریبا 400 کلمه 22- آفرینکان گائه (پهلوی) تقریبا 300 کلمه 23- خورشید یشت (پهلوی) تقریبا 400 کلمه 24- ماه یشت (پهلوی) تقریبا 400 کلمه 25- قطعه ای ازیشت (22) 350 کلمه پهلوی و 60 کلمه اوستایی 26- آرینکان فروردکان (پهلوی) نام دیگری است از برای آفرینکان دهمان 27- ماه نیایش (؟) 28- دینِ کرت (پهلوی) تقریبا 169000 کلمه 29- بُن دِهِش (پهلوی) تقریبا 13000 کلمه 30- دادستان دینیک (پهلوی) تقریبا 28600 کلمه 31- تفسیری بر وندیداد (پهلوی) تقریبا 27000 کلمه 32-روایات پهلوی تقریبا 26000 کلمه 33- روایات همت اشوهشتان (پهلوی) تقریبا 22000 کلمه 34- دینیک وُچِرْکِرت (رجوع کنید بشماره ی 13) 35- منتخبات اززاتسپرم (پهلوی) تقریبا 19000 کلمه 36- شکند گمانیک وچار (پهلوی) تقریبا 16700 کلمه 37-شایست نی شایست (پهلوی) تقریبا 13700 کلمه 38- داتستان مینوک خرت (پهلوی) تقریبا 1100 کلمه 39- نامه های منوچهر (پهلوی) تقریبا 9000 کلمه 40- ارتای وراژنامک (پهلوی) تقریبا 8800 کلمه 41- ستایش سی روزه ی کوچک (پهلوی) تقریبا 5260 کلمه 42- جاماسب نامک (پهلوی) تقریبا 5000 کلمه 43- بهمن بست (پهلوی) تقریبا 4200 کلمه 44- ماتیکان پوشت فریان (پهلوی) تقریبا 3000 کلمه 45- پرسش هایی که با آیات اوستا پاسخ داده شده است (پهلوی) تقریبا 3000 کلمه 46- اندرچ اتورپات مار سپندان (چهار یک این رساله از میان رفته است به نظر "وست" نسخه ی کامل آن اگر در دست بود شامل تقریبا 3000 کلمه می شد، وست کتاب خاصیت روزها را که با این رساله همراه است نیز در ذیل همین عنوان یاد کرده است و گوید مجموع آن شامل 300 کلمه است اندرز مذکور و سی روزه ی ضمیمه ی آن در متون پهلوی انگلسار یا صفحه 58 تا 71 طبع شده و نگارنده آن را به نثر ترجمه کرده و به بحر متقارب بنظم آورده است و در سال دوم مجله ی مهر به طبع رسیده است. 47- پتیت ایرانیک (پهلوی) تقریبا 2200 کلمه 48- پند نامک وژرک کیتر بوختکان (پهلوی) تقریبا 1760 کلمه 49- پتیت اتورپارت مارسپندان (پهلوی) تقریبا 1490 کلمه 50- پند نامک زرتشت (پهلوی) تقریبا 1430 کلمه 51- اندرچ ائو شنَرِ داناک (پهلوی) تقریبا 1400 کلمه 52- آفرین شش گاهنبار (پهلوی) تقریبا 1370 کلمه 53- واچکی ایچنداتورپات مارسپندان (پهلوی) تقریبا 1270 کلمه 54- ماتیکان کجستک ابالش (پهلوی) تقریبا 1200 کلمه 55- ماتیکان سی روچ (پهلوی) تقریبا 1150 کلمه 56- پتیت و تُرتَکان (پهلوی) تقریبا 1100 کلمه 57- پتیت خوت (پهلوی) تقریبا 1000 کلمه 58- ماتیکان هپت اُمهر سپنت (پهلوی) تقریبا 1000 کلمه 59- اندرزهایی به مزدیسنان (پهلوی) تقریبا 980 کلمه 60- اندرز دستوران بر بهدینان (پهلوی) تقریبا 800 کلمه 61- خصایص یک مرد شادمان (عدد کلمات این رساله را "وست" معنی نکرده است و به نظر می رسد که این رساله همان باشد که جزو متون انگلساریا بنام "اپرخیم و خرت فرخ مرت" یعنی "در خوی و خرد مرد فرخ" از صفحه 162 تا 167 به طبع رسده و عدد کلمات آن 920 است به تقریب. 62- ماتیکان ماه فروتین روچ خوردت (پهلوی) تقریبا 760 کلمه 63- آفرین هفت امهر سپنتان (امشاسپنتان) یا آفرین دهمان (پهلوی) تقریبا 700 کلمه 64- پدری پسر خود را تعلیم می دهد (پهلوی) تقریبا 600 کلمه 65- ستایش درون (نان معروف) (پهلوی) تقریبا 560 کلمه 66- آفرین ار تافَرَوَشی (پهلوی) تقریبا 530 کلمه 67- اندر ژداناک مرت (پهلوی) تقریبا 530 کلمه 68- اشیرواد (پهلوی) تقریبا 350 تا 560 کلمه 69- آفرین مِیَزْد (پهلوی) تقریبا 450 کلمه 70- انرچ خسروی کواتان (پهلوی) تقریبا 380 کلمه 71- چم درون (نان مقدس) (پهلوی) تقریبا 380 کلمه 72- نماز او هر مزد (پهلوی) تقریبا 340 کلمه 73- سخنان اتور فرنبغ و بوخت آفریذ؛ دو رساله است و مجموعا شامل 320 کلمه 74- نیرنک بوی داتن (پهلوی) تقریبا 260 تا 630 کلمه 75- نام ستایشینه (پهلوی) تقریبا 260 کلمه 76-پنج دستور از موبدان و ده پند برای بهدینان (پهلوی) تقریبا 250 کلمه 77- آفرین وژرگان (پهلوی) تقریبا 200 کلمه 78- آفرین گاهنبار چَشْنیه (پهلوی) تقریبا 300 کلمه 79- اَوَرْمَتَنِ شه وهرام ورچاوند (پهلوی) تقریبا 190 کلمه 80- داروک خرسندیه (پهلوی) تقریبا 120 کلمه 81- پاسخ های سه مرد دانشمند به شاه (پهلوی) تقریبا 90 کلمه 82- ماتیکان سی یَزَتان (پهلوی) تقریبا 90 کلمه 83- قانون مدنی پارسیان در عهد ساسانی (پهلوی) تقریبا 42000 کلمه 84- کارنامک ارتخشتر پاپکان (پهلوی) تقریبا 5600 کلمه 85- ادی واتکارزریران (پهلوی) تقریبا 3000 کلمه 86- خسرو کواتان وریذکی (پهلوی) تقریبا 1770 کلمه 87- فرهنگ پهلویک (پهلوی) تقریبا 1300 کلمه 88- ابرادوین نامک نپشتن (پهلوی) تقریبا 990 کلمه 89- شتروهای ایران (پهلوی) تقریبا 880 کلمه 90- وچارشن چترنک (ماتیکانی چترنگ) (پهلوی) تقریبا 820 کلمه 91- درخت آسوریک (پهلوی) تقریبا 800 کلمه 92- ابرستاییینی تاریه سور آفرین (پهلوی) تقریبا 400 کلمه 93- افدیه وسهیکیه سکستان (پهلوی) تقریبا 290 کلمه سوای این گردآوردها باز هم قسمت هایی هست که یادآوری نشده از قبیل "اندرچ پیشینکان" در 4 فقره و 280 کلمه که جزو متون پهلوی انکلساریا صفحه 39 به طبع رسیده است و "چیتاک اندرچ فریودکیشان" که از صفحه ی 41 تا 50 متون مزبور به طبع رسیده و مجموع آن 1820 کلمه است و "اندرچ ویه زات فرخ پیروژ" در صفحه ی 73 همان کتاب تقریبا 466 کلمه، و "اَپَرْپنج خیم هُوسْروان" در همان کتاب از صفحه ی 129 الی 131 در 260 کلمه، دیگر "اَوَرْپتمانی کتک خوتائیه" از صفحه 141-143 همان کتاب در 459 کلمه ی دیگر "واچکی چند هچ وژرک متر" صفحه ی 85 و "افسون گزندگان" و قسمت های بی سر و ته دیگر که باز در همان کتاب طبع شده است و مهم تر از همه "ماتیکان هزارداتستان" یعنی "گزارش هزار فتوای قضایی" است. از این قبیل است "خوتای نامه" و "کاروند" که جاحظ در البیان و التبیین از قول شعوبیه از آن دو کتاب و فصاحت و بلاغت هریک تعریف می کند و می گوید: دیگر کتاب "دستوران" یکی از کتب قضایی عهد ساسانی که در آغاز به زبان پهلوی بوده است و اکثر منابع آن با "ماتیکان هزار داتستان" یکی است و فعلا ترجمه ی این کتاب به زبان سریانی موجود است؛ این نسخه در قرن هشتم میلادی به وسیله ی رییس نصارای ایران "عیشو بُخْت" تألیف یا ترجمه شده است اما مترجم عیسوی مزبور قواعد حقوقی ایران را تغییر داده است تا با اوضاع و احوال هم کیشان او مناسب تر باشد. دیگر کتبی مانند "ویس و رامین" و کتابی در منطق که ترجمه ی عربی آن باقی است و کتاب "السکیین" که "مسعودی" نقل می کند و اصل پهلوی "شکند گمانیک وچار" و آن چه بعدها در جای خود اشاره خواهد شد. آثار دیگر سوای سکه ها که از حیث لغت ها مخصوص و رمز شهرهایی که سکه در آن ها زده می شده است و شکل تاج ها که هر یک علامت مخصوص و دارای ویژگی های تاریخی و اشاره های مخصوص است؛ مهره ها است که از آن عهد به دست آمده و می آید و بر این مهره ها کلماتی غیر از نام های خاص به عنوان شگون و میمنت نقش می شده و صورت حیوان یا علامتی دیگر نیز بر آن منقوش می گردیده است. در ضمن این مهرها نام چند مؤبد و چندین لقب نیز دیده شده است. 3- اسامی چند تن از علمای زردشتی1- تَنْ سَرْ : این مرد از موبدان عهد اردشیر اول است و "هیرپدان هیرپد" بوده است که مقامی است چون موبدان موبد و سمت مستشاری و وزارت اردشیر داشته و او است که "نامه ی تنسر" را به "جشنسف" شاه طبرستان نوشته و او را به موافقت و دولت خواهی اردشیر اندرز می دهد؛ متن پهلوی این نامه از میان رفته و فارسی آن در "تاریخ ابن اسفندیار" مضبوط است و در تهران به اهتمام فاضل معاصر "مجتبی مینوی" طبع شده است بعد از او نام "زروان داد" پسر مهرنرسی را می شناسیم که هر دو هیربدان هیربد و مأمور امور قضایی بوده اند. 2- بهنک : از موبدان اوایل ساسانیان است و "آذرپاد مارسپندان" جانشین وی بوده است. 3- آذرپاد مارسپندان : ظاهرا از اعقاب زردشت بوده است و یکی از بزرگان این عهد است و در زمان شاپور دوم قسمت مهمی از اوستا و مخصوصا خرده اوستا را گردآوری کرد و اندرزنامه ی او مشهور است و ما قبلا از او یاد کرده ایم. 4- مهروراژ : مهراگاوید و مهر شاپور که در عهد بهرام پنجم بوده اند، دیگر آزاد شاه که در زمان خسرو اول مقام موبدی داشته است. 5- اردای ویراف : که در عصر شاپور اول می زیسته است و او است که برای تکمیل احکام اخلاقی مزدیسنا جامی چند شراب نوشید و در کنف نگاهبانی شاه و رجال دربار در قصری محفوظ به خواب رفت و پس از چند روز برخاست و معراج خود را که سیر در "چینوَتْ پُوْهل"، دوزخ و مینوان بود فرو گزارد و دبیران نوشتند و نام آن کتاب "اردای ویرافنامک" است. 6- بزرگمهر : این نام گویا مصحف "بُرْزْمهر" یا "داد بُرْزْمهر" بوده است که او را "زرمهر" هم نوشته اند، ظاهرا نام صحیح او "دات بُرژمِتر" است و از وزیران، مستشاران و درباریان عمده ی انوشیروان بوده است و در مقدمه ی "اندرز بزرگمهر" مقام و القاب خود را چنین شرح می دهد : برگرفته از سبک شناسی - محمدتقی بهار (چاپ تهران 1381) |
|||||
|
|||||