تبليغاتX
میرشکار.دات.کام

کاش زلفت را پریشانی نبود

بعدازاین دیدار هجرانی نبود

کاش بعداز چاه ای تنهاعزیز

یوسفت راباز زندانی نبود...

  88/04/19       موضوع:سایراشعار

آن خاک که خصم در دلش گام گرفت

آخر نفرات خصم درکام گرفت

صدام که دام می نهادی همه عمر...

دیدی  که چگونه دام صدام گرفت؟

  88/04/19       موضوع:رباعیات

ای دریغ از ما که بی باور شدیم

آن قدر ماندیم تا کافرشدیم

غنچه ها گل داده و پرپر شدند

وای ما کز ریشگی بی برشدیم

نام باران سبزه زاران کردشان

مافقط از اشک حسرت ترشدیم

از در ودیوارحکت می وزید

چشم دل بستیم و کور وکرشدیم

جان شدنداز شوق جانان جملگی

ما زجان بگذشتگان پیکرشدیم

سنگهای کوچه هم گوهر شدند

ماطلابودیم وخاکستر شدیم

بسکه خود رایی به جانهامان نشست

عاقبت بی راه وبی رهبرشدیم

مصلحت هامان چنان شدپرسکوت

تاکه همکارستم گستر شدیم

ااز قلمهامان صدایی برنخاست

تاکه آخرهیمه ی اخگر شدیم

بی غزل آنقدر ماندیم ای "شمین"

تاکه بی دلدار وبی دلبرشدیم

  88/04/19       موضوع:غزلیات

شانه ی زخمی مرا خوشتر ازاین ترانه نیست

"اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست....."

...آی زمانه تا به کی در  پی  رنجش  منی

طفل پدر ندیده را حوصله ی بهانه نیست...

می روم ونمی رود باور رفته ام ز یاد...

وه که جوانی مرا حاصل یک جوانه نیست...

نه قایقی،نه شاخه ای،نه برگ اوفتاده ای...

جز آه سرد رفتگان در آب رودخانه نیست

هرچه که می روم چرا به روز خود نمی رسم

مگر در این مسافرت جز سفرشبانه نیست؟؟؟

اگرچه ظهرخستگیست تکیه به سایه ها مکن

که این زمانه گریه هم درانتظارشانه نیست...

باورسنگ خورده رامیوه "شمین " طلب مکن

کزتن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست...

  88/04/19       موضوع:غزلیات

نشسته ام  به دریغا...

        ولی دریغ ودرد

                که درد من

                       به دریغا

                           دوانمی گیرد

میان این همه گفت وصفا

               مراکامیست

                 که جز به گفتن نامش

                     صفانمی گیرد

          نگه به دست خودیهامکن

            که می دانی

               کسی به غیرخدا

                              دست مانمی گیرد...

  88/04/19       موضوع:

نمی توانم ببینم

که توبرآخرین پله

خورشید رامی چینی

ومن از خاک

        آسمانهای افتاده را...

من که معرفت را جز برشاخه نبوسیده ام

چگونه می توانم

نذر باد را برلب بزنم؟

بگذار بگویند:

بازهم بیادکودکی اش افتاده

امابه این سبدقسم

که من به دنبال آشیانه ی هیچ کلاغی

هیچ وقت

ازآن درخت بالا نرفته ام...

"سخن درست بگویم...نمی توانم دید

که می خورندحریفان ومن نظاره کنم"

  88/04/19       موضوع:سایراشعار

مثل همه به دنیا آمدم

ومثل همه از دنیا رفتم

ودر این فاصله

آن شدم

که از همه

دنیاها

فاصله داشت...

  88/04/19       موضوع:سایراشعار

     " پسرکی بود که میخواست خدارا ملاقات کند، اومیدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور ودرازی بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پرازساندویچ ونوشابه کردوبی آنکه به کسی بگوید،سفر راشروع کرد.چند کوچه آنطرف تر به یک پارک رسید،پیرمردی رادید که درحال دانه  دادن به پرندگان بود، پیش او رفت وروی نیمکت نشست . پیرمردگرسنه به نظر میرسید،پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش راباز کرد ویک ساندویچ ویک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت ولبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد وباهم شروع به غذاخوردن  کردند. آنها تمام بعدازظهررابه پرندگان غذا دادند وشادی کردند،بی آنکه کلمه ای باهم حرف بزنند. وقتی هواتاریک شد، پسرک فهمید که باید به  خانه بازگردد،چندقدمی دورنشده بود که برگشت وخودرادرآغوش پیرمرد انداخت ،پیرمرد بامحبت اورابوسید ولبخندی به اوهدیه داد.وقتی   پسرک به خانه برگشت ،مادرش بانگرانی ازاوپرسید: تااین وقت شب کجابودی ؟پسرک درحالی که خیلی خوشحال به نظررسید،جواب داد: پیش خدا !پیرمرد هم به خانه اش رفت . همسر پیرش با تعجب ازاوپرسید : چرااینقدر خوشحالی ؟پیرمرد جواب داد: امروزبهترین روزعمرم بود،من امروزدرپارک باخدا غذا خوردم !

  88/04/10       موضوع:داستانهای کوتاه
   مادرخسته ازخریدبرگشت وبه زحمت زنبیل سنگین راداخل خانه آورد. پسربزرگش که منتظربود، جلودوید وگفت : مامان، مامان!وقتی من درحیاط بازی میکردم وبابا داشت باتلفن صحبت میکردتامی با ماژیک روی دیواراتاقی که شما تازه رنگش کرده اید ،نقاشی کرد! مادرعصبانی به اتاق تامی کوچولورفت. تامی ازترس زیرتخت قایم شده بود،مادرفریادزد: توپسرخیلی بدی هستی وتمام ماژیکهایش رادرسطل آشغال ریخت. تامی ازغصه گریه کرد.ده دقیقه بعد وقتی مادروارداتاق پذیرائی شد،قلبش گرفت . تامی روی دیواربا ماژیک قرمزیک قلب بزرگ کشیده بود وداخلش نوشته بود: مادردوستت دارم!مادردرحالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت ویک قاب خالی آورد وآن را دورقلب آویزان کرد. تابلوی قلب قرمز هنوزهم دراتاق پذیرائی بردیواراست!
  88/04/10       موضوع:داستانهای کوتاه
درخلال یک نبرد بزرگ ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی ازدشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروها یش اطمینان داشت ولی سربازان دودل بودند .فرمانده سربازان راجمع کرد، سکه ای ازجیب خود بیرون آورد، روبه  آنها کرد وگفت : سکه رابالا می اندازم ،اگرروبیاید پیروزمی شویم واگر  پشت بیاید، شکست می خوریم .بعد سکه رابه بالا پرتاب کرد. سربازان همه بادقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید . سکه به سمت روافتاده بود.سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند وباقدرت به دشمن حمله کردند وپیروزشدند.پس ازپایان نبرد ، معاون فرما نده نزد اوآمد وگفت : قربان ، شما واقعآ  می خواستید سرنوشت جنگ رابه یک سکه واگذارکنید؟ فرمانده باخونسردی گفت : بله وسکه رابه اونشان داد.هردوطرف سکه یک رو داشت...
  88/04/10       موضوع:حکایات مدیریتی

  هدف زندگی ، زندگی باهدف است.      " روبرت بایرن "

  عشق ورزیدن رافقط با عشق ورزیدن می توان آموخت .  " ایریس مردوخ "

چون گل به کف باد،فناپوش شویم

وآخر چو دوچشم بسته  خاموش شویم

در آمدنی که رفتنی نیست چه سود؟

ما آمده ایم تا فراموش شویم...

 

دریارفتم  گفت:نمی بایدرفت...

صحرا رفتم  گفت:نمی بایدرفت...

گفتم:چه کنم؟کجاروم؟ چون سازم؟

هرجا رفتم  گفت:نمی بایدرفت...

  

می خواست که شیعه باشد وساکن خُم

یاچون علی از غیرخداهردم  گم

گفتم :به خداعلی شدن آسان است...

یک لحظه بیا و باش فکرمردم...

  

تاباورمان کنی که لایق هستیم

مهریه اگرجهان...موافق هستیم

نه داده کسی ونه گرفته است کسی...

بگذاربدانند که عاشق هستیم 

 

گیرم که پرند  روبه وشیربهم

یاگرگ وشغالان همه درگیربهم

من درعجبم چرادراین بیشه ی دور

شاخ دوگوزن هم کند گیربهم

 

بیچاره کسی که خویشتن نشناسد

فرق تن وفرق پیرهن نشناسد

بیچاره کسی که عمری ازغایت کبر

من من کندورموزمن نشناسد

 

پرهمهمه ی ارض وسما  زینب بود

هم خاک زمین وهم هوا زینب بود

شمشیرتوهیچگه نیفتادبه خاک ...

بعداز توسپاه کربلا ....زینب بود...

 

دریاهم دیگربه چشم هایم سنگیست
گل هم دیگرنمادی از بی رنگیست
اینست مرا حال...چه می بایدکرد؟
بعدازتوتمام لحظه ها دلتنگیست... 

 

آن قطره که یک دقیقه دریانشوم
آن بادکه یک ثانیه صحرانشوم
بگذاردراین عشق چنان هیچ شوم
که هرچه بگردند ...پیدانشوم

 

چون کوه ؛طنین یاریارش  بامن
چون آینه ی شکسته کارش  بامن
یک باربگوکه دوستت دارم من
تکرار هزار وصدهزارش بامن

 

شب گشت ودوباره طبع مجنون در راه
تاصبح رود چه برسرمن اي ماه
ليلي  ليلي  کجايي؟  اي ليلي  آه
لاحول ولا قوه الابالله

 

آهنگ همه ترانه ها سنگ شده است
حتي شجريان چه بدآهنگ شده است
تافحش نداده ام به هرچه عشق است
بگذارببوسمت دلم تنگ شده است

 

حالا نه و حالا نه و حالاها   نه

امروزنه ؛فردا نه وفرداها   نه

قبلن نه وفعلن نه و بعدن ها نه

دستت بنهی به دستهایم یانه؟؟؟

 

 دست دل ساده ی مرا او خوانده است

در لحظه ی انتظار؛ دل را رانده است

کج کرد دوباره راه خود را و رفت

فهمید دلم دوباره تنها مانده است

 

پرمنت بخشش نهادش هستم

هرلحظه  رهین اعتمادش هستم

هرکس که مرایادنمایدیکبار

تاآخرعمرمن به یادش هستم

 

چادربه سر   ؛ از عشق فراترباشی

نادیده ودیده را   همه سرباشی

من  علت حرمت تورانشناسم

ای کعبه گمان کنم که مادرباشی

 

این دم سخن ازبهانه ای گوکه تویی

یایکدم از ان ترانه ای گو که تویی

امروز نه      فردانه وپس فردانه

از وعده ی آن زمانه ای گوکه تویی

 

گیرم که پرند  روبه وشیربهم

یاگرگ وشغالان همه درگیربهم

من درعجبم چرادراین بیشه ی دور

شاخ دوگوزن هم کند گیربهم

 

  88/04/07       موضوع:رباعیات
  • ازمشکلات پلی برای عبور بساز،نه گردابی برای فرورفتن...
  • کشتی درساحل بسیارامن تراست امابه این خاطرساخته نشده است...
  • آبشارباسقوط آغاز می شود...
  • هیچگاه ناامیدنباش شایدآخرین کلیدی که درجیب داری دررابازکند...
  • مهم نیست قفلهادست کیست مهم اینست که همه ی کلیدها در دست خداست...
  • در دنیاهیچ بن بستی نیست یا راهی خواهم یافت یاراهی خواهم ساخت...

 

دانشجوئی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت : قربان ،شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس میدانید ؟

استاد جواب داد : بله ، حتما . در غیر این صورت نمیتوانستم یک استاد باشم.

دانشجو گفت : بسیار خب ، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ، اگر درست جواب دادید من نمره ام را قبول میکنم ، در غیر این صورت از شما میخواهم به من نمره ی کامل این درس را بدهید .

استاد قبول کرد و دانشجو پرسید :

آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست .....

منطقی است ولی قانونی نیست ......

نه قانونی است ونه منطقی ؟

 

استاد بعد از اندیشه ای طولانی نتوانست جواب دهد و مجبور شد نمره ی کامل درس را به شاگردش بدهد ...

بعد از مدتی استاد با شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید :

شاگردش بلافاصله جواب داد :

 قربان شما ، 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست .....

همسر شما یک معشوقه ی 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست ....

واین حقیقت که شما ، به معشوقه ی همسرتان نمره ی کامل دادید در صورتیکه

باید آن درس را رد میشد ، که نه قانونی است ونه منطقی.....

 

  88/03/06       موضوع:داستانهای کوتاه
مرنج ومرنجان
آخرین مطالب
پيوندها
پيوندهاي روزانه